حدود یکسال اول زیاد تو باغ نبودم ولی کم کم حس کردم نه تنها دوستم نداره حس نفرتی ک از خودم و خانوادم پیدا کرده رو توی دلش نگه داشته ولی اصلا زیر بار نمیرفت و همیشه گفته اشتباه میکنم ....بارها آدم های مختلفو دیدم ک چقد بدش میاد ازشون ولی کتمان کرده....درمورد منم مجبور ب ادامه هست به خاطر شرایطی ک درش هستیم ...بچه ها مهم ترین دلیلشه
بابام خیلی صاف و ساده هست و کمتر پیش میاد درمورد کسی نظری بده بارها بهم گفته این آدم زندگی نیس برگرد!
ولی تحمل برگشتن منو نداره قلبش مریضه
همیشه فک میکنم یه روز دق میکنم از این حال و روزم