من ازدواج کردم دوتا بچه کوچک دارم
هر ده روز یکبار میرم خونه بابام یکی دو شب میمونم میام
۹۰ درصد مواقع هم در حد پیک نیک ناهار یا شام میریم پارکی جایی
این سری مامانم با بابام یکم بداخلاق بودن باهم سر ی مسئله ی
بعد مامانم میگفت بریم ی جا ک دورتر بود بابام میگفت بریم جای ک نزدیکتره
هر دو جا هم یه مدله تقریبا
بابام از مامانم میترسید زیاد گیر نمیداد ولی تو حیاط یکی دوبار بهم گفت خیلی اذیتم میکنید شیری کخوردم و از دماغم میارید بیرون(ی طور ضرب المثل هس)
اخه الان تو این ساعت تا بریم برسیم اونجا نصف شب میشه
(صبح هم قرار بود با بابام بریم کارهای اداری منو ردیف کنیم)
خلاصه تو ماشین بابام گفت بریم فلان جا(همونی ک خودش میگفت) منم واس این ک بابام حرصش درنیاد و حس نکنه ما بهش زور میگیم گفتم اره بریم ک زودم برگردیم
مامانم و داداشم ناراحت شدن
سر شام تو همون پارکه مامان و داداشم بحث میکردن ک الان فلان جا بودیم بیشتر خوش میگذشت یهو مامانم ب داداشم گفت اینو(یعنی من) ول کن این دو رو هس
ناراحت شدم ولی خندیدم چیزی نگفتم