بچه ها من شزایطم اصلا خوب نبود ازدواج کردم
تاپیک قبل اگر بخونید رفتار مامانم متوجه میشید
من ازدواج مجددد کردم هرکار کردم همسر سابقم خودش رو تغییر نداد خیلی ادیت شدم بماند یک دختر پنج ساله دارم ک خیلی عاقل هست خیلی
وقتی خواستم ازدواج مجدد کنم با دخترم صحبت کردم گفت مامان ازدواج کن الهی خوشبخت بشی خیلی خوشحلل بود
از اول خواستگاری تا آشناهی تا بله برون من ب همسرم گفتم من بچه دارم گفت خیالت راحت گفتم میخام دخترم اگر خونت بیاددحلال باشه گفت مشکلی نیس
بعد یکماه از آشناهی همسرم گفت که یک دو سال اول دخترت پیشمون نباشه چون من به طایفه خودم گفتم ک دخترش پیش خودش نیس
من خیلی بهم برخورد میخواستم بهم بزنم چون خانوادم حساس هستن مجبور شدم
خیلی هوای منو داره
بعا چهل روز دخترم ازرپیش باباش اومده یک ساعت پیش زنگ زدم به همسرم گفتم دخترم اومده مشکلی تیش پیشم بیاد مکث کرد هیچی نگفتـ بعد گفت من راحت نیستم گفت خودمون میریم سررمیزنیم من عصبی شدم و گوشی قطع کردم
مثلا خبررداره من حالم بده برای دخترم اخه چرا اینکار میکنه
نکنه بزنه زیرش
دخترمم گناه داره نیاز دار ب من منی ک مادرم ب شدت بهش نیاز دارم تمام وجودمه
دخترم اللن خونه بابام هست خونه بابام آرامش نیس من نگران دخترممم الان همسرم میاد اصلا دلم نمیخاد محلش بدم چ برخوردی کنم بترسه
ـ اخه روز اول تا اخر من داد دخترم رو زدم