بچه ها منو شوهرم عاشقانه ازدواج کردیم و ۸ساله که خودمون بچت نخواستیم، تو این مدت مثل همه زوج ها دعواهایی داشتیم که متاسفانه خانواده شوهرم فهمیدن ، چون خودشون رو خیلی خوب و عروس دوست جلوه میدادن و همش میگفتن دعواهاتون رپ به ما بگین یه دست صدا نداره، اما تو همه دعوا ها شوهرم همیشه احترام منو داشت و هیج وقت به صورت الکی هم حرف طلاق نمیزد ، من فهمیدم اینکار اشتباه هست همون اول چند بار به شوهرم گفتم دیگه حق نداره دعوا رو به خانوادش بگه اونم خیلی بهتر شد ، تقریبا کاملا رعایت میکرد، تا گذشت و ما دعوای بزرگی کردیم و اون زمان هر دوی ما بخاطر کاری که شروع کرده بودیم تازه به درآمد بالایی نسبتا رسیده بودیم بعد سالها ، خانوادش از زیر زبونش کردن بیرون ، که وای چرا ناراحتی دمقی فلانی ، خلاصه چون اون دعوا بزرگ بود ، بهترین موقعیت برای عقده گشایی خانواده همسرم شد و اون روی واقعیشان رو نشون دادن، من اصلا در جریان نبودم اینا خبر دار شدن
اونام سرخود و بدون هماهنگی با شوهرم رفتن به پدر پیر من که تازه چند ماه عمل قلب کرده بود گفتن ، دخترت نازاست طلاقش میدیم ، دخترش کنار پسر ما نمیخوابه ، دخترت افسردست، دخترت درآمدش رو از پسر ما جدا کرده، ادامه دارد