این گ حس کنین چقد غریبین رو زمین در عین کس و کار اما تنهایین من ک خیلی شوهرم ک خیلی غرغرو بچه ننه مامانمم میخام برم سر بهش بزنم ی ادم اعصابی ک همش بلده سرزنشت کنه هیجکشو ندارم هیچگش فقط خدا تودلمه بس... ولی من میگم ادمی باید ب یجا بند باشه باشه از یجا محبت دریافت کنه من حتی مادرخودمم یجوریه روانیه قاطی پاتیه شوهرخودمو ک نگم حرفای عاشقونش حرفای عادی روزانشه دل ب چی خوش کنم تنها خسته با باری از مسعولیت بچه شاید خودکشی گناه نبود خودمو میکشتم راحت میکردم.. کاش شوهرم ی ادمی بود منو میبرد ی روستا ب دور از همهمه مادرشوهر مادر خانواده ها عاشقونه زندگی میکردیم درسکوت اما فقط بی مهری نصیبم شده خستگی جونی و روحی دارم گریه میکنم