2777
2789
عنوان

اگر همسرتون راضی نباشه به خانوادتون سر بزنید قبول میکنید❓

| مشاهده متن کامل بحث + 3796 بازدید | 162 پست
حتی نمیتونم اسمی از خانوادم جلوش بیارماگر بگم دارم به خانوادم فکر میکنم که خیلی عصبی میشه

اما اگه دلت خانوادت رو می خواد باید با قاطعیت وجدی خرفت رو بزنی.نمیشه که دلت بخواد وحرفی نزنی.اونوقت این میشه نوشخوار ذهنی تو واذیت میشی ومشمل اعصاب میگیری

چی بهش بگمدیروز خواستم با آرامش بهش بگم که نگران و دلتنگ خانوادم هستمولی حتی اسمشون رو که میارم عصبی ...

عزیزم من در جریان تاپیک هات هستم کاملا حق با همسرت 

مادرت دلسوزتر بود به فکر تو بچه ات بود 

پسرشو می‌برد بستری به نظرم ولشون کن مادرت حتی از برادرت برات خطر ناک تره که هوای دخترشو نداره داره با زندگی و احساسات تو بازی میکنه

هیچ ورزشی برای قلب بهتر از خم شدن و گرفتن دست افتادگان نیست   جان هولمز

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

مادر راضی نمیشه که بستریش کننفقط یک هفته بستری بود مادرم اصرار کرد که مرخص بشه

خب بگو ما ک نمیتونیم بیاییم تو هم توان نداری

اینم مریضه

بنظرت باید چه خاکی ب سر بریزیم البته دور از جون

صلوات برای ظهور مهربانترین مرد عالم

خب بگو ما ک نمیتونیم بیاییم تو هم توان نداریاینم مریضهبنظرت باید چه خاکی ب سر بریزیم البته دور از جو ...

انگار مادرم هم دیوونه شده

هنوز قبول نکرده که برادرم مشکلش حاده

ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد» ... ما و شعرهای دوران مدرسه ، اولین دست نوشته هایی که توی دفتر ِ  کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید .ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم . ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم . ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم ، چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود ، ما فقط یادگرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم ، و آن مرد ؛ هر که می خواهد باشد . مهم این است که داس دارد…
انگار مادرم هم دیوونه شدههنوز قبول نکرده که برادرم مشکلش حاده

بیاره تو فشاره

ببین نمیشه زنگ بزنی ب این مراکز ک بیان ببرنش

صلوات برای ظهور مهربانترین مرد عالم

چرا برای هر چیزی به راحتی نسخه طلاق میپیچید؟

خوب اینجا نینی سایته دیگه....برا همین میگم اینجا جای موندن نیست

زمان همه چیز رو مشخص میکنه.تنها چیزی که می‌تونه آرومت کنه همینه و بس
برادرش مگه چه کار میکرد؟

ببین دو ماه بعد عقد همسرم خونه مستقل گرفت وسایل رو کم کم چیدیم بعد زن این برادرش ماه آخر بارداری بود یهو شوهره زده بود تو فاز مثلا افسردگی ببین میومد خونه ما به شوهرم می گفت دلم شدید درد می کنه منو چیز خور کردن شوهرم با پول خودش می بردبیمارستان خرج می کرد همین که می رسد خونه باز جیغ وداد و گریه مثل بچه ها که منو ببرید بیمارستان باباش هم جوون و سرحال به شوهرم می گفت ببرش بعد خسته شدم گفتم وقتی جواب آزمایش هاش خوبه نمی خواد ببری اگر هم شدیده بابات ببره بعد عربده می کشید در خونه مون رو به هم می زد طوری که صاحبخونه عصبی می شد به اطرافیان پرخاش می کرد ولی به زن باردار و پسر بچه هاش آسیبی نمی زد بغل و بوس هم می کرد اینقدر کارهاش بد بود هر دختری بود می گفت این خانواده مشکل دارن جدا می شد ولی همسرم خداروشکر خیلی خوبه پاشون رو قطع کرد .

اگه فرزندتون رو اذیت می کرده چرا می خواین برین؟همسرتون حق داره

به مادرم زنگ زده بودم گریه کرد

دوماهه ندیدمشون

دلم براشون سوخت

ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد» ... ما و شعرهای دوران مدرسه ، اولین دست نوشته هایی که توی دفتر ِ  کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید .ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم . ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم . ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم ، چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود ، ما فقط یادگرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم ، و آن مرد ؛ هر که می خواهد باشد . مهم این است که داس دارد…
شما مگه جدا نشده بودی؟

برگشتم

ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد» ... ما و شعرهای دوران مدرسه ، اولین دست نوشته هایی که توی دفتر ِ  کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید .ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم . ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم . ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم ، چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود ، ما فقط یادگرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم ، و آن مرد ؛ هر که می خواهد باشد . مهم این است که داس دارد…
برگشتم

خیلی کار اشتباهی کردی امیدوارم پشیمون نشی

 کاری که دوست نداری با خودت بشه رو با بقیه نکن دنیا پر از حساب کتابه♻️                                                                   💍💚

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  14 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  14 ساعت پیش