اگر همسرتون راضی نباشه ،شما میرید به خانوادتون سر بزنید؟
دو ماهه خانوادم رو ندیدم برادرم مریضه .خیلی نگرانشون هستم
همسرم میگه اگر رفتی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی
خانوادم خیلی اذیتم کردن ولی دلم براشون میسوزه
به مادرم زنگ زدم خیلی گریه کرد😭دلم گرفته
ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد» ... ما و شعرهای دوران مدرسه ، اولین دست نوشته هایی که توی دفتر ِ کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید .ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم . ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم . ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم ، چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود ، ما فقط یادگرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم ، و آن مرد ؛ هر که می خواهد باشد . مهم این است که داس دارد…
حتی نمیتونم اسمی از خانوادم جلوش بیارماگر بگم دارم به خانوادم فکر میکنم که خیلی عصبی میشه
اما اگه دلت خانوادت رو می خواد باید با قاطعیت وجدی خرفت رو بزنی.نمیشه که دلت بخواد وحرفی نزنی.اونوقت این میشه نوشخوار ذهنی تو واذیت میشی ومشمل اعصاب میگیری
یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.
خب بگو ما ک نمیتونیم بیاییم تو هم توان نداریاینم مریضهبنظرت باید چه خاکی ب سر بریزیم البته دور از جو ...
انگار مادرم هم دیوونه شده
هنوز قبول نکرده که برادرم مشکلش حاده
ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد» ... ما و شعرهای دوران مدرسه ، اولین دست نوشته هایی که توی دفتر ِ کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید .ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم . ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم . ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم ، چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود ، ما فقط یادگرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم ، و آن مرد ؛ هر که می خواهد باشد . مهم این است که داس دارد…
ببین دو ماه بعد عقد همسرم خونه مستقل گرفت وسایل رو کم کم چیدیم بعد زن این برادرش ماه آخر بارداری بود یهو شوهره زده بود تو فاز مثلا افسردگی ببین میومد خونه ما به شوهرم می گفت دلم شدید درد می کنه منو چیز خور کردن شوهرم با پول خودش می بردبیمارستان خرج می کرد همین که می رسد خونه باز جیغ وداد و گریه مثل بچه ها که منو ببرید بیمارستان باباش هم جوون و سرحال به شوهرم می گفت ببرش بعد خسته شدم گفتم وقتی جواب آزمایش هاش خوبه نمی خواد ببری اگر هم شدیده بابات ببره بعد عربده می کشید در خونه مون رو به هم می زد طوری که صاحبخونه عصبی می شد به اطرافیان پرخاش می کرد ولی به زن باردار و پسر بچه هاش آسیبی نمی زد بغل و بوس هم می کرد اینقدر کارهاش بد بود هر دختری بود می گفت این خانواده مشکل دارن جدا می شد ولی همسرم خداروشکر خیلی خوبه پاشون رو قطع کرد .
اگه فرزندتون رو اذیت می کرده چرا می خواین برین؟همسرتون حق داره
به مادرم زنگ زده بودم گریه کرد
دوماهه ندیدمشون
دلم براشون سوخت
ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد» ... ما و شعرهای دوران مدرسه ، اولین دست نوشته هایی که توی دفتر ِ کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید .ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم . ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم . ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم ، چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود ، ما فقط یادگرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم ، و آن مرد ؛ هر که می خواهد باشد . مهم این است که داس دارد…
ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد» ... ما و شعرهای دوران مدرسه ، اولین دست نوشته هایی که توی دفتر ِ کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید .ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم . ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم . ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم ، چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود ، ما فقط یادگرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم ، و آن مرد ؛ هر که می خواهد باشد . مهم این است که داس دارد…