هر وقت تابستون میشه یاد تابستونای بچگیم میوفتم
هر سال بعد کارنامه ها یکی از داییام زنگ میزدن که وسایلاتونو جمع کنید میاییم دنبالتون
چقدر شبش که وسایلو جمع میکردیم تو ساک و چمدون ذوق داشتیم
چقد تو اون دو سه روزی که تا داییم بیاد و میرفتیم خرید حال خوبی داشت حتی از عیدم واسم پرشوق و ذوقتر بود
چون همه خانواده مادریم شهرستانن
چقدر ذوق داشت بعد یه سال دوباره دیدنشون
زندایی های مهربونم
دختر دایی و پسردایی هام
خاله بی محبتم
دخترخاله و پسرخاله هام
مادربزرگم
یادش بخیر
دو ماه و نیم تابستونو نمیزاشتن برگردیم تهران
مامانم هرچی میگفت شوهرم تنهاس داییا و زنداییا نمیزاشتن میگفتن کل سال پیشش بودید ،دو سه ماهم پیش ما باشید
یادش بخیر تو دو سه ماه چند بار دسته جمعی میرفتیم دریای ارومیه چقدر خوش میگذشت
چقدر بازی تو حیاط خونه هاشون ،مهمونی رفتنا حال میداد
الان دلم براشون یه ذره شده
ولی از بس گرونیه دلم نمیخواد حتی یه ناهار یا شام تو زحمت بندازمشون
از اول تابستون دوباره داییم زنگ میزنه بیایید تو رو خدا
کاش هنوزم بچه بودیم