چند روز پیش که خونه تنها بودم
دخترعموی بابام با دوستش خیلی یهویی و سرزده میان خونمون
من تاحالا با این دختر عمو مستقیم هم کلام نشدم
ولی خب اون روز چون میزبان بودم مثلا، شروع کردیم صحبت کردن( البته دختر عمو خودش برونگرا و خوش انرژی بود)
اون دوستش هم وسطا به خودم و وقتایی که مثلا حواسم نبود خطاب به دختر عموی بابا ازم تعریف میکرد
از اون قضیه تقریبا یک هفته میگذره و من هنوز احساس میکنم زیباتر از قبلمم
اجزای چهرمو قشنگ تر از قبل میبینم
کاش خدا هر چند وقت یبار
یکی از این دوستای دختر عموی بابا سر راه آدم قرار بده🥰