با مادرشوهرم و خواهر شوهرم بحث خاستگاری بود و یاد خاطرات میکردیم و جلسات خاستگاری
یهو گفت من دوست داشتم عروس دار بشم ذوق داشتم سرم کلاه رفت وگرنه ۵۰ تا مهرت میکردم
بعد دید من یهو ساکت شدم گفت البته شوخی میکنم مادرجان من خیلی خوشحالم تو عروسمی
منم مثل بز نگاه کردم فقط گفتم به تصمیم پدر مادرم احترام گذاشتم