بردیمش بیمارستان. دکترها نابلد بودن بچم خیلی اذیت شد تو بیمارستان. کلی خون ازش رفت.
شب قبل از عملش من بهم حمله ی عصبی دست داد. خودم سه تا آرام بخش بهم زدن.
دو روز بعد وقتی بچم مرخص شد رفتیم خونه ی مادر شوهرم. سر سفره جلو شوهرم بهم گفت تا میتونی قرص اعصاب بخور. گفت خودتو ببند به قرص اعصاب.
درصورتیکه من اصلا جلوش کار یا حرف یا حرکت ناجوری انجام ندادم. تو بیمارستان هم که دچار حمله ی عصبی شدم فقط همسرم بود و کسی بجز اون نبود.
خیلی بهم برخورد. به خاطر اینکه بیمارستان تو شهر بود و ما شهرستان هستیم مجبور شدیم چند روزی خونه ی مادر شوهرم باشیم تا بچم بهتر بشه.