داداشم 37 سالشه سر سفره بودیم با خانواده داشتند صحبت میکردند بعد بابام عصبانی شد گفت نره خر 37 سالته ولی هنوز بیکاری شغل نداری همش هم تو خونه ای
بعد داداشم ناراحت شد بغض کرد دستش جلوي دهنش گرفت از پله های خونه رفت بالا رفت تو اتاقش
بعد من دلم سوخت رفتم جای اتاقش صداش میشندیم میگفت دیگه با هیچکدومتون حرف نمیزنم قهرم تا روز قیامت و...