با دختر داییم خیلی صمیمی ام خیلی زیاد یعنی بودم همیشه براش از غدایی که درست میکردم میبردم جدیدا ازدواج کردم کمی رابطه امون تغییر کرده یه مهمونی گرفته بودم اون نبود براش غذا همه چی برده بودم یهویی داشتم شوخی میکردما اصلا نمی دونم چی شد این رو گفتم فقط گفتم چه حسی داری دعا خوردی بعدش همون لحظه گفتم شوخی کردم ببخشید اشتباه کردم و اینا حتی یکم از دسر خوردم باور کنه بعدش حتی قسم قرآن رو خوردم که باور کنه چیزی تدادم ولی بعدش گفتع من رفتم پیش دعا نویسی (همیشه میره ) گفته یه مردی داده به من که به خوردش بدم و این حرفا
من کلا بعد از اون ماجرا براش هیچی نبردم و خلاصه تا بعد از چند وقت زنگ زدفت باهم بریم بعد من درست کرده بودم کیک شکلاتی ( خیلی دوست داده) تو ذهنم اومد حتما میدونم توی نیم ساعت نمیشه من یه دعایی چیزی براش بگیرم و براش بردم نه تنها نخورد بلکه یه سری حرفا زد از زندگیش که یکی اومده خواستگاری و ... بهش گفتم خیلی ازم دور شدیااا میگه آره تو خودت خواستی تو خودت زنگ نمیزنی
در صورتی که خودش داره دوری میکنه
خلاصه تا همین امشب فهمیدم واقعا فکر کرده بهش چیزی دادم
خیلی ناراحتم و از طرفی نمیدونم هنوز باهاش دوست بمونم یا نه