بنشین و با من گریه سر کن .
ای جنگل ای انبوه اندوهانِ دیرین
ای چون دل من ، ای چو خموشِ گریه آگین !
سر در گریبان، در پس زانو نشسته
ابرو و گریه افکنده، چشم از درد بسته
در پرده های اشک پنهان ،کرده بالین
ای جنگل ،ای داااااااااااااد!
از آشیانت بوی خون می آورد باد ...