من سالها پیش که کلی ارزو داشتم برا دانشگاه رفتنم زندگیم اومدن بحث نامزدی منو و پسرعمومو کشیدن وسط که هیچ ربطی بهم نداشتیم و منم به اجبار پدرم بله رو دادم
و وقتی رفتیم ازمایش دادیم هم مثبت شد بعد یه مدت پسر عموم گفت نمیخوام
ببینین من از ته ته دلم خوشحالم ولی غرورم شکست که من منی حالت تهوع میگرفتم اگر دستش بهم میخورد به اجبار و احترام قبول کردم ولی اون دل منو شکست فکر کنین ما نامزد بودیم تا خیلی پرو رفته به داداشم گفته دوست دختر دارم عکسشو نشونش داده که داداشم باهاش دعوا کرده و من اینو نمیدونستم تا بعد بهم خوردنش
بماند و بهم خورد ک خداروشکرت هزاران بار
فکر کنین من همیشه خونه ی عموم بودم تو کل این سالا دیگه نرفتم
بعد دختر عمومو پسر عمم فقط دوس داشت بهم خورد خاستگاریم نرفتن ۱۰ساله قهرن
ولی برا منو همه فراموش کردن اصلا اهمیتی بهم ندادن
الان من متاهلم و عقدم و این قضیرو به شوهرم گفتم اخه نامزد بودیم چیزی نبود مخفی بشه
الان داداش احمقم میگه برنامه ریختم فقط نوه ها بدون خانواده شب بریم باغ بمونیم توام حتما حتما باید بیایی تاکید داشت رو من
منم سکوت کردم
من که اصلا نمیرم نه به دلم هست نه شوهرم میزاره قطعا اختلاف درست میکنیم
هیچکس غرور من براش مهم نبود حس پس زدن من براش مهم نبود در صورتی همه میدونستن من خیلی از پسرعموم بهترم هیچ هیچگونه تفاهمی نداشتیم حتی ظاهری
نمیدونین چه دروغایی گفته بود که دل من شکست
حتی نامزدی و عقد منم نیومد که اتفاقا کار خوبی کرد