مثلا اعتقادم بر این بود من به جای اینکه به فکر ظاهرم باشم (البته خوشتیپ و تمیزم بودم) به فکر آرامش فکر و روح و روانم
پاکی نفسم باشم،بدنم میمونه زیر خاک و خودم میرم
راحت گول نمیخوردم ،درس خون بودم
از ۱۸ سالگی به بعد این نظرات رو ندارم
ساعت ها گریه میکنم که زشتم ،راحت دلمو باختم به یه آدم مضخرف،با عذابم درس میخونم...
چرا اینجور شدم؟؟؟؟