سلام، نمیدانم کجایی. شاید در گوشهای از اتاق، زانوهایت را بغل گرفتهای و به سقف خیره شدهای. شاید در دلِ شلوغیها، بیصدا گریه میکنی. اما هر جا که هستی، بدان که من تو را میبینم. من صدای آن بغضِ پنهان را شنیدهام. من میدانم چند بار خواستی فریاد بزنی، اما فقط سکوت کردی.
میدانم... میدانم که شبها، بالشَت تنها شاهدِ اشکهایت بود. میدانم که چقدر خودت را در آینه نگاه کردی و پرسیدی: «من کجای این دنیا جا ماندهام؟»
تو را به یاد دارم، آنوقت که با لبخند دروغین، به همه گفتی «خوبم»، اما درونت فرو ریخته بود. تو را به یاد دارم، وقتی برای همه سنگ صبور بودی، اما هیچکس نفهمید که خودت چقدر خستهای.
ای کاش میتوانستم برگردم، کنارت بنشینم، دستت را بگیرم، و بگویم: «تو قوی بودی، حتی وقتی شکستی. تو زیبا بودی، حتی وقتی خودت را زشت دیدی. تو کافی بودی، حتی وقتی همه گفتند نیستی.»
تو را دوست دارم، با تمام اشتباهاتت، با تمام تصمیمهای نادرست، با تمام لحظاتی که فکر کردی "دیگر نمیتوانم". تو را دوست دارم، چون هنوز ایستادهای. چون هنوز نفس میکشی. چون هنوز امیدی، هرچند کوچک، در دلِ تاریکیها داری.
و اگر روزی دوباره شکستی، یادت باشد: از دلِ خاکستر، ققنوس زاده میشود.
با تمام عشق، از آیندهای که تو را در آغوش گرفته است.