توجه ..توجه لطفا اگه میترسید نخونید و بگذرید و اگر هم میخونید با مسئولیت خودتون 🚨
سلام دوستان عزیزم 🌼
امروز میخوام یکی از ترسناک ترین ها و بدترین تجربه های زندگیم براتون بنویسم
ماجرا بر میگرده به سالها قبل که من حدود 13,14 سالم بود
یک شب مادرم به داداشم گفت آشغال هارو ببر بزار جلو در بعد داداشم نبرد من گفتم من میبرم بعد خونه ای که توش بودیم ویلایی بودش من رفتم و وقتی به وسعت حیاط رسیدم دیدم
یک دختر خانوم با لباس کثیف وگلی سفید که پوست بدنش خاکستری بود و موهای خیلی بلندی داشت اونقدری که تموم صورتش گرفته بود با قد حدود 160 وایستاده من وقتی که این دیدم در کمال تعجب اصلا نترسیدم ..! بیشتر انگار قفل کردمم بعد چند ثانیه به خودم امدم و برگشتم به خونه و وقتی امدم تو خونه دوتا چشمام شروع کرد به باد کردن انگار جفت چشمام زنبور نیش زد و تا فرداش هم همون بادش بود تا اینکه مادرم گفت بیا چشمات اسفند دود کنم
یعنی همون لحظه که اسفند دودکرد باد چشمم خوابید یعنی به پنج دقیقه نکشید من خودم دامپزشکم واقعا همچنین چیزی هیچ توجیح علمی نداره !
خب خب گذشت شد پس فردا همون روزی که اون موجود دیدم
با مادرم تو پذیرایی نشسته بودیم
بعد با مادرم شروع کردم صحبت درباره اون شب بعد مادرم گفت نه فلان توهم زدی اینا
همون لحظه دستگیره در پذیرایی جلوی چشم من و مادرم دستگیره کشیده شد پایین و در باز شد
بعد چند روزی گذشت
یک شب من تو اتاق خودم خواب بودم یهو حس کردم یک چیزی از گوشه اتاق تکون خورد فلش گوشیم روشن کردم به محض اینکه نور گرفتم طرفش باسرعت نور امد تو صورتم غیب شد یعنی من اون لحضه قشنگ حس کردم قلبم ایست کرده
اینم گذشت
چند شب بعدش
از بیرون آمده بودم خونه بعد
گردنبندم گذاشتم رو میز
جلو چشم منو برادرم ، گردنبند از روی میز حدود حدود ۶۰ سانت امد بالا رو هوا معلق بود بعد امد به سمت راست و افتاد
از اون روزی که دیدمش رفته ، رفته اوضاع من وخیم تر میشود
یعنی اینکه اصلا نمیتونستم بخوابم نه از روی بیخوای ! بلکه از روی ترس به محض اینکه میخوابیدم اذیتم میکردن ( کف پام قلقک میدادن ، چنگ میزدن و....
جوری شده بود که من با ۱۳,۱۴ سال سن میرفتم تو تخت پدر و مادرم میخوابیدم و مادرم بالا سرم میشت تا من خوابم ببره بعد میخوابید حموم میخواستم برم تنها نمیتونستم برم تموم بدنم کبود میشود
به حدی جابه جایی وسایل دیدم که دیگه برام عادی شده بود یعنی اصلا نمیترسیدم دیگه
بعد شاید براتون عجیب باشه من تو چشم هرکسی که نگاه میکردم چشمم میبستم و روش تمرکز میکردم تو مغزم درباره زندگی اون شخص یه چیز های بهم نشون میدادن درست مثل یک فیلم که همش هم درست در میومد و من شاید اصلا از اون طرف هیچ آشنایی نداشتم
و اگه کسی میمرد از اطرافیانم شبش تو خواب میدیدمش
بعد کشیده شدم به سمت علوم غریبه منی که هیچی ازش نمیدونستم حتی معنی اسمش هم تو اون سن نمیدونستم
بعد تو همین قضیه ها پیش استاد های مختلفی رفتیم که مشکلم حل کنن خیلی رک بهتون بگم هیچکدوم کوچیک ترین کاری نتونستند بکنند
و در آخر من یه روز از ته ته دلم از خدا خواستم اشک ریختم و از فاطمه زهرا خواستم قسمش دادم واقعا کمکم کردن و نجاتم داد و یهو همه چیز تمومم شد همون جوری که یهو شروع شد یهو بعد یکسال تموم شد از اون به بعد خدا شاهد من هرچی از خدا خواستم بهم داد همیشه همراهم بود