مجبورم تا سه روز دیگه بمونم اینجا بخاطر یه کاری
خونه خودم شهر دیگس
دیروز سر یه موضوعی با داداشم بحثم شد جلو چشم شوهرمم هرچی میگفتم سه تا روش جواب میداد ۱۳ سال از من کوچیکتره مامانمم اصلا چیزی نگفت بهش
امروزم اب قطعه خواهرم داشت با دبه میشست ظرفارو خندیدم گفتم فوقالعاده بهداشتی براق شد تو صورتم گفت تو بیا بگو چیکار کنیم گفتم یعنی واقعا نفهمیدی شوخی کردم؟معلومه کاری از دستمون بر نمیاد جز این چرا اینقدر حرفای من براتون درد داره انگار دشمن حرف میزنه باهاتون برگشت گفت آخه خودتم نمیدونی چی از دهنت در میاد ..خیلی خیلی دلم شکست من از خواهرم ۷ سال بزرگترم دوماه پام نخورده به خونه مامانم این نیست بگی مدام در رفت و آمدم حرمتی بینمون نمونده سه روز پیش اومدم تا ۲۸م میمونم ...دلم از این میسوزه لقمه دهن خودمو درمیارم میدم خانوادم چرا اینقدر بی حرمتم بینشون...