سلام دوستان.
من متاهلم و یه مدته کار همسرم طوری شده که شب فقط برای خواب میاد خونه.
اصلا هم مشخص نیست این وضعیت تا کی ادامه داشته باشه.
نه روز تعطیل خونه هست نه هیچ روز هفته
تا حدودی عادت کردم به این اوضاع
اما
یه اقایی تو سرکارمون جدیدا گاهی اوقات میاد که نگاه های سنگین می کنه به من..
من هم نمی تونم منکر بشم.. یه حسی بهش پیدا کردم.
واقعا از خودم بدم میاد.
من هیچ وقت از زندگی چیز زیادی نمی خواستم. شاید یه پیاده روی ساده روزانه...
شاید یه شاخه گل...
شاید یه دور زدن شبانگاهی دلگرمم کنه به این زندگی
نه پای رفتن از این زندگی دارم و دلم میاد این زندگی رو ترک کنم
نه می تونم این همه تنهایی رو تحمل کنم.
شما جای من بودین چکار می کردین تا حالا شده با دیدن شخصی دلتون بلرزه و احساس ترس زیاد کنید
گاهی حس می کنم دارم لبه یک چاقو تیز راه می رم.
این جا همیشه برام یه جای دنج بوده. حرفایی که نمی تونم به کسی بزنم میام اینجا انگار با خواهرام حرف می زنم.
کمکم کنید خواهرا...