دلم گرفته
دیروز با مادرش آشتی کردم در حالی که اصلا مقصر نبودم
امروز میخواستن برن لب آب من گفتم بمونم ناهارو حاضر کنم تا بچه ها برمیگردن نیوفتن به خوراکی ناهار بخورن
حتی نذاشت حرفم تموم بشه داد و بیداد کرد و با بچه ها رفتن منم میخواستم بعد حاضر شدن غذا برم باهاشون دیگا نرفتم و موندم تو خونه
بعد اینکه برگشت مثلا اومدم ناز کنم گفتم دعوا راه انداختی و بدون من رفتید
اونم باز بداخلاقی کرد منم دیدم ناراحته دیگه چیزی نگفتم تا وقتش برسه
برگشت گفت غذا حاضره گفتم آره گفت من میخوابم غذای بچه ها رو بده نیم ساعت دیگه ما بخوریم منم خسته بودم از صبح روپا بودم بچه ها سر سفره انداختن دعواشون شد کوچیکن منم یه لحظه بهشون با تشر گفتم بشینید اونم پاشد که برا چی داد زدی و خوابوند تو صورتم
بعدش معذرت خواهی کرد ولی دیگه چه فایده الانم خوابیده