من حدود یکی دوهفته یسری کلاسای فشرده میرفتم مجبور بودم بچه هام و بزارم خونه ی مامانم
روزی ک برگشتم خیلی از مواد غذایی خونه خراب شده بود یا تموم خلاصه ک نیاز ب خرید اساسی داشت خونه
اومدم خونه و بچه هام هردو اسهال و تهوع و استفراغ شدید داشتن شوهرم و فرستادم تنهایی خرید و رفت گوشیش و خاموش کرد و تا فردا عصر خونه نیومد
صبح بیدارشدم دیدم شب نیومده و هیچی نیست و بچه هاهم بدحال بردمشون مجدد سرم و امپول زدن و خودم ب سختی رفتم فروشگاه خریدامو کردم انقد اون لحظه تحت فشار روانی بودن ک زنگ زدم ب پدرشوهرم و گفتم ما برگشتیم و یخچال خالی و شوهرم دوروزه رفت خرید و برنگشته و اونم داغ کرد و هرچی دلش خواست بهم گفت
حالا عذاب وجدان دارم ک چرا زنگ زدم درحالی ک شوهرم هیچوقت ازشیرمرغ تا جون ادمیزاد توخونه کم نزاشته بود تحقیرشد کجابود؟ رفته بود کارگاه دوستش