من تو زندگیم با آدمای خیلی کمی ارتباط میگیرم
و اصلا از لحاظ ذهنی هم توان اینو ندارم با همه صمیمی بشم
نزدیک ۳۰ سالمه یکم کمتر
اولش که عالم ۱۷ ۱۸ سالگی حس میکردم یکی رو دوست دارم
الانم رو دست اون پسر توی اقوام نداریم. گفتم بذار درسم رو بخونم اصلا شاید جوری شد خودشون اومدن جلو وضع مالی هم خوب نبود همین اعتماد بنفسم رو گرفته بود
ولی نه بعد چندسال رفتن خواستگاری یکی دیگه
رفتم دانشگاه چندترم گذشته بود یکی بهم پیشنهاد داد با هزارتا اصرار و واسطه و.....قبول کردم بعد چندوقت سر و کله یکی پیدا شد وبا اون دختر رفت من موندم و تنهایی و کلی غم و گریه
هرچی هم تلاش کردم که دوباره اوکی بشیم نشد که نشد چون اولین پسر زندگی من بود نمیخواستم تموم بشه(هنوزم همه میگن مغرورم و آدم آویزونی اصلا نیستم نگید چقد درگیر پسرایی)
بعد چندماه توی تلگرام باب درد دل با دوستا حرف میزدم که با یه پسر دیگه حرف زدنام شروع شد کاااااااملا رفاقتی و دوستانه بود و بعد گذر چندوقت یکی دوبار ابراز علاقه کرد که جدی نگرفتم فکر میکردم داره الکی میگه
حتی اینقد حرف زدم که به اکسش برگشت
ماه ها گذشت منم یه حسایی پیدا کرده بودم ولی اون از دستم رفته بود الان دارم با گریه مینویسم
تمام این اتفاقا که میفتاد من بارها پیشنهادای دیگه گرفتم و اصلا برام مهم نبود و توجه نمیکردم
بازم گفتم اشکال نداره یبار دیگه به اکسم پیام دادم همه چی داشت خوب پیش میرفت منم یکم بهتر شده بودم از لحاظ احساسی ولی یهویی گفت نه دیگه به درد نمیخوره(قسم میخورم که بازم یکی دیگه پیدا شده که تونست دوباره بگذره ازم)چون روزای اول یساعت بیخبر میبود پیام پشت پیام که چرا نیستی هی نگران بود و.....یهویی اینجوری شد بازم....