دارم فکر میکنم مگه دخترای مردم چطورن
صبح تا شب خونه تنهای تنهام و هرکاری گفتن کردم و براشون تنها چیزی که مهم بود نمرم بود که یه روزی یه چیزی قبول شم برا خودشون تامین باشه مفتخر بشن پیش بقیه
مامانم که از کودکی همش فوش و کتک و بی محبتی های فراوون بهم داد بابام باهام خیلی خوب بود ولی تا وقتی که برادرم به دنیا بیاد
الان چند ماهه بابام همش میگه( گوه خوردیم اون زمان خواستیم بچه دار بشیم و منظورش منم )
مگه من چیکارشون کردم؟ بهم خرجی نمیدن محبت نمیدن دیگه چی میخوان؟
از بچگی همش فروشگاه میرفتیم گرونه نداریم اونور میرفتیم نمیشه همشون حسرت شد برام چون نداشتیم ولی انصافا اون زمان محبت بابام رو داشتم
ولی الان پول داریم برا خودشون و داداشم خروار خروار خرج میکنن ولی من فاقد اهمیتم بگم هم بابام میگه نه تو ما رو بخاطر پول دوست داری ولی انصافا دستشون درد نکنه تا این سنم بهم سرپناه و غذا دادن
گغتم کنکور قبول نمیشم مامانم دوتا کتاب رو به سرم کوبید دوتا هزینه رو به سرم کوبید کلی گریه کردم روز ها گریه کردم ولی هر لحظه خداروشکر شکر کردم که خدایا شکرت که من مثل بقیه برای تمام کتاب هام نگرفتم یا منبع دیگه نگرفتم و یا خدایا شکرت که گوشی ندارم و با یه لپتاپ خراب که مانیتورش پر پر میزنه کار میکنم و درس میخونم و چشمام نابود میشه همش شکر کردم که بیشتر از این نکردن برام که همش رو میکوبید سرم
حالا اینا گذشت تخریب های مامانم و مدیرم که زخم بزرگی روی قلبم بود ولی اینکه بابام مدام تکرار میکنه که من و نمیخواد قلبم و پودر میکنه
همش فکر میکنم از این دنیا برم راحتش کنم بدون من خانواده سه نفرشون کامل بشه شاد و خندون بشن که همیشه ادعا دارن من مقصر هستم و من ناراحتشون میکنم و مسبب همه چی من هستم
برای مرگ و دنیای دیگه اماده نیستم ولی قلبم خیلی درد میکنه😭
و این بیشتر ناراحتم میکنه که دوست داشتم زندگی کنم به هدف هام و ارزو هام برسم ولی نمیشه هرچقدر خودم و راضی کردم نمیشه
این درد من و نابود میکنه من نابود شدم