مادر شوهرم موقع زایمان من چند روز زودتر اومده بود خونمون .کاش نمی آمد
خیلی اذیت میکرد .دستور غذایی میداد .
میرفت روی مبل مینشست و دستور میداد
میگفت بلند شو برام میرزا قاسمی بزار بخورم !
من با شکم بزرگ جلوی اجاق گاز ایستاده بودم براش غذایی که هوس کرده را درست کنم. جلوی اجاق گاز گرمم شده بود بچه هی تکون میخورد .
زایمان که کردم . اومدم خونه .
مادر شوهرم خیلی بهم دستور میداد. پاشو جاروبرقی بکش . من بخیه های شکمم هنوز آویزون بود و درد داشتم
و مادرشوهر بهم دستور میداد کار کن
مادر شوهرم گفت پاشو برام آهنگ ویدیو بزار ببینم .
منم براش سی دی شو گذاشتم .
یک خانمی داشت میرقصید. همان لحظه مادرشوهرم یک نگاه به تلویزیون انداخت و یک نگاه به من که درد داشتم و خم راه میرفتم .
گفت حیف بچم !!!