از بچگی توی تنش و استرس بزرگ شدم
از یه بابای بداخلاق که زود جوش میاورد دعوا راه مینداخت حتی جلوی فامیل با مامانم دعوا میکردد
حتی اگه یه دعوای شدید میشد کل فامیل خبردار میکرد یادمه ۹ سال پیش یه دعوا کرد با بابابزرگم رفت توی کوچه وایساد یکی دو نفرم از اقواممون رد میشدن قضیه تعریف میکرد براشون حتی به ده نفر زنگ زددد که پدرخانمم دعوا کردیم با هم میخوام اسباب کشی کنم از این شهر برم و فلان.... مامانمو تهدید میکردد میگفت حق نداری بری خونه بابات
بابابزرگم اینااا فقط همین مامان منو دارن مامانم مجبوره بره بهشون سر بزنه کمکشون کنه
خلاصه این دعواها که به کناررر ۸ ساله با یه زن شوهردار رابطه داره و همه هم میدونن حتی خانواده زنه چون خانوادگی خرابن براشون عادیهه
و چقدرررر زجرر کشیدم سر این موضوع هر روز دعوا هر روز تنش دیگه تروما گرفتم نسبت به بابام الان ۲۳ سالمه هنوز کنکور میدم چون از بابام میترسم نمی دونه پشت کنکورم خلاصه کهه عمر و جونیم هدرر رفت بخاطر این بابا😭اینقدرر ازش میترسم که دیروز یکساعتتتت زار میزدم توی خونههه ... چند سال پیش بخاطر همین زنیکه خراب مامانمو از خونه بیرون کردد مامانم شب ها توی امامزاده میخوابیدد
دلم نمیخواد حتی زنده باشه
حتی اگه یه شهر دیگه ام برم باززز میترسم ازش دست خودمم نیستتت از بچگییی اینجوری شدم
اینکه چراا طلاق نگرفتن قضیه اش مفصله امااا مرگ بابام چاره راهه حتی به مامان گفت اگه طلاق بگیری من باز اذیتتون میکنم مثلا یه نفرو میفرستم بیاد توی خونتون و وسیله هاتون اتیش بزنه و.... خلاصه کلی کار از دستش برمیاد.پارسال رفتم به داداش زنه پیام دادم که جلو خواهرت بگیرر بابام فهمیددد اومد تهدیدم کرد گفت اگه کار تو باشه سرتو میبرم ...
( واقعاا هم میبره طبق تجربه ای دارم میگم باید ازش واقعااا ترسید)
شوهر زنه هم خررر و بی غیرت
الانم نشستم با خودم فکر کردم دیدم نه میتونم برای کنکور بخونم که برم دانشگاه و رشته خوب نه میتونم ازدواج کنم چون نمی تونم به کسی اعتماد کنم چون کارهای بابامو و پنهون کاریاش و چیزای که دیدم و شنیدم به من اجازه این ریسکو نمیده بخوام ازدواج کنم اصلا دلمم نمیخوادددد حتی اگه کمتر از یک درصدد طرف بد باشههه من طاقت ندارم💔کلا علاقه ای به ازدواج ندارم دیگه
نمی دونمم بایدد تا اخر عمر چیکار کنم اصلا به چه امیدی زندگی کنم😭کاش خدا صدای منم شنیده بود حیف جوونیم