ایران و ماجرا هاش
خاله من شوهر دوتا شوهر کرده و الان داره از شوهره طلاق میگیره و اینا یه بچه دارن به اسم حسین.( پیش اطلاعات)
حسین 6 سالشه و بسیار لوسه
وای ما ( مامانمو و بابامو و عمم و من + بچه توی شکممم) رفته بودیم پارک.
تازه رفته بودیم داخل پارک
سه ساعت بچه میگفت نه از اینور نریم از اونور بریم.
کلی دست مامانشو میکشید.
بعد فهمیدیم که بستنی میخواد.
اقا این بچه گیر داد که من بستنی میخوام حالا منم ویار لواشک داشتم گفتم که اره بریم بستنی بخریم
همه رفتیم بعد فروشنده گفت : من بستنی ندارم. فقط یخ در بهشت دارم .
خانواد ماهم کلا با اینجور چیز ها مخالف
کلی غرغر کرد و گریه ولی من و مامانم و بابام داشتیم از خنده میترکیدیم.
هیچی بعد گفت دونات میخوام ولی معلوم بود خوب نبود.
منم با خودم گفتم که برای خوددم لواشک نخرم.
بعد دو یا سه قدم که دور شدیم دیدم داره لوس بازی درمیاره.
عمم رفت براش ماشین شارژی اجاره کرد
یه بچه ای همراش بود که دور کامل رو بزنه و هی دور خودش میچرخید
اخرشم پیاده شده وبا دست ماشین شارژی را تحویل داده
ماهم همه باهم رفتیم بستنی فروشی
(ادامه دارد)