سلام دوستای گلم ، من و داداشم دو تا بچه کوچیک هم سن و سال داریم
ما قبلا هر شب میرفتیم خونه مامانمون هر دو ، ولی از وقتی بچه دار شدیم و بچه ها یکم رو پا اومدن من رفت و آمدمو رسوندم به هفته ای یک یا دوبار
چون بچه هامون به هم نمیسازن
راستش دختر داداشم مظلومه و پسر من زورش بهش میرسه ، داداشم موقع دعواشون خدایی هیچی به بچه من نمیگفت ولی من خودم خیلی خجالت میکشیدم ، مامان بابامم میموندن تو منگنه که کودومو دعوا کنن، طرف کودومو بگیرن،
برا همین من خیلی عقب نشینی کردم و با اینکه شدیدا احتیاج داشتم برم خونه مامانم ولی به خاطر شیطونی پسرم میشستم تو خونه تنها
رومم نمیشد بگم به داداشم بیا یه روز درمیونش کنیم
خودشونم که هیچ شبی نبود که نباشن
من امسال شوهرم میخواست بره کربلا تنها شرطم این بود که من خونه مامانم نمیرم، تو خونه تنها میمونم وگرنه نرو
دو روز اول خونه بودم ، روز سوم مامانم پاش پیچ خورد و رفت آتل گرفت ، دیدم گناه داره وسیله هامو جمع کردم اومدم خونه مامانم که کمکش کنم
شب که شد باز داداشم و زنداداشم اومدن
من همش حواسم به پسرم بود، دنبالش میرفتم که دختر داداشمو نزنه ، ولی کارای خونه و کارای مامانمم ریخته بود سرم ، یه لحظه موقع سفره جمع کردن حواسم پرت شد پسرم موهای برادر زادمو بدجوری کشید، گوشواره شم کشید، موهای اونم فره ، گیر کرده بود تو انگشتاش هر کار میکردم آزاد نمیشد ، بعدم محکم کشیدم که ول کنه ، دخترش افتاد
منم حسابی دعواش کردم پسرمو( هنوز کوچولوعه و متوجه نیست کارش اشتباست)
خیلی اعصابم خورد شد بچه ها
آخر شب به داداشم پیام دادم بنظرتون کارم بد بوده؟