داشتیم از پل هوایی با مامانم میومدیم پایین مامانم خیلی جلو تر از من بود من عقب بودم چون خسته بودم صبحونه هم نخوردم عجله داشتم چون نمیتونستم سریع راه برم بهش برسم
بعد یه پیرمرد خرفت از جلوم رد شد مثلا میخواست از میله پله بگیره از قصد دست زد بهم
بچه ها حس بد گرفتم بهش برگشتم نگاه کردم میخواستم چیزی بگم ولی بعدش مامانم کلی سرزنشم میکرد کلی دیگه محدودم میکرد وگرنه اگه با دوستم بودم یا خودم تنهایی بودم یچیزی بهش میگفتم پیرمرد خرفتو
تیپم هم عادی بود مانتو و شلوار و شال و یه کیف الان تو اتوبوس نشستم حس بد دارم..