6 سالش بود دختری که از جنس نور و هیجان دختری که عصرا میشد وسایل خاله بازیشو تو حیاط میبرد و همراه عروسکاش زیر درخت نارنج زندگی تخیلیشو اجرا میکرد
موهای فرفریشو بالا میبستو با دوچرخه زیر نور کمرنگ افتاب میچرخید و هیجان و زیبایی زندگیِ اونو رنگی کرده بود
بابا و مامان با اون مث ی پرنسس رفتار میکردن
دختر مو فرفری 7 ساله شد و وارد مدرسه و دنیای جدیدی که با اون اشنایی زیادی نداشت
بهش گفته بودن تو باید درس بخونی دکتر بشی
دخترک تلاش میکرد ولی بی ثمر بود از همون کلاس اول خسته شده بود ولی بازم امیدشو از دست نداد
سال ها میگذشت و تغییری توی تحصیلش ایجاد نمیشد
اون دختر هیچ چیزی توی زندگیش کم نداشت
پدر مهربونُ حامی مادر دلسوز و پرتلاش
پدرش همیشه میگفت تمام سرمایه ی زندگیم خلاصه میشه به این دختر
دختر همیشه به این فکر میکرد که چطور درس بخونه و بتونه سربلند بشه پیش پدرش
اما روزگار با اون ناسازگار بود
چشم به هم زد و 17 ساله شد🙂
یک سال تا رسیدن به ارزوهای بابا مونده یک سالی که مطمعنم مث برق باد میگذره
یک سالی که چشم رو هم بزاری میبینی تموم شده و تو موندیو هدفایی که ببینم تیک خوردن یا نه
من دختری از جنس دریا هستم
پاک و بی رنگ
دختری که برای خوشحال کردن دیگران حاضره از خوشیای خودش بگذره
دختری که ارزوش رفتن به دانشگاه و زندگی دانشجوییه
یک سال زمان تا رسیدن به کنکور 1405 دارم
یک سالی که یک عمر منو میسازه
یک سالی که جایگاه منو پیش خانوادم و جامعه مشخص میکنه
امیدوارم اگه ی روزی این متنو خوندم با لبخند و اشک شوق بگم :ولی تو تونستی
تو تونستی که از همه ی موانع رد شی و باباتو خوشحال کنی
یادگار بمونه به تاریخ
1404/5/9
یک شب تابستونی