بگین اشکال نداره اروم شم
تو سفریم ویلاگرفتیم با مادرشوهرم حالا من هنرنمایی کردم صبحانه املت درست کردم با چ وسواس و دقتی...... خاله شوهرم بغل دستم چای میریخت (ب شدت از این پولدار عشوه ای هاس ولی خودشونمیگیره اصلا )بعد پوست تخم مرغ یه کوچچچوووولو افتاد تو تابه 😬😬😬 باقاشق نشد بردارم بادست برداشتم دستامم تمیزقبلش شسته بودم☹️☹️ولی یجوری با لبخند نگاه کرد سینی چای رو برداشت رفت خجالت کشیدددددم
میخواستم کفگیرچوبی رو بکنم تو حلقم😑 اه چیکارکنم
ولی املت خورد تعریفم کردازم ک خوشمزس🤣فکر میکردم نمیخوره