این شبا برام عجیبن
انگار از آسمون دارن اکسیر دلتنگی میپاشن و من محکمومم به دلتنگی،دلتنگ چی؟ نمیدونم!
ستاره ها تو آسمون میدرخشن و انگار میگن هر چقدر هم حس میکنی تنهایی باز ما تورو میبینیم و هواسمون بهت هست،حتی الان که ماه هم تو آسمون نمی درخشه.
انگار نسیمی که میوزه و میپیچه تو موهام داره زمزمه میکنه:میدونم خسته ای! ولی دووم بیار،طلوع نزدیکه...
چراغِ خونه هایی که از دور روشنن دارن بهم یادآوری میکنن مهم نیست تو الان تو این نقطه تاریک و بی نور ایستادی،زندگی هنوزم برا بقیه جریان داره!
سکوتی که تو این شب حکم فرماست بهم میگه مهم نیست درون تو پر از فریاد و هیاهوس اینجا هنوز آرامش در جریانه و وجود تو نمیتونه این تعادل رو بهم بزنه.
کلی فکر تو سرم انباشته شده و انگار این شب قراره پاسخگوی همشون باشه،فقط کافیه که بهش گوش بدم...