خواب بودم صبح بیدارشدم بعدساعت12خوابیدم مادرم بیدارم کرده هی سروصدابیا ناهاردرست کن اومددراتاق منم بازکردرفت خوابم میومدگفتم درست نمیکنم گفت تونمیخوری بعدغذا گفتم نه نمیخورم
ساعت3بیدارشدم رفتم هرچی میوه خوردم دیدم سیرنمیشم رفتم غذابخورم دوتاکباب براخمدم گذاشتم بادوتاگوجه گفت توکه گفتی نمیخورم غذادرست نکردی وفلان
منم هیچی نگفتم اومدظرفمودیدگفت همون گوجه های خوب روهم برداشتی گوجه ام روخالی کردیه جوجه دیگه برام گذاشت
منم گفتم دیگه نمیخورم ظرفاتم خودت بشور
الان گرسنمه