همش میری بیرون اینور اونور میری که پسرا نگات کنن..
واقعا هیچی نداشتم که بگم اصلا هیچ جوابی نداشتم که بهش بگم
من معمولا بعدازظهرا اونم با بابام چون جایی ندارم برم کاری هم ندارم بکنم نتایج کنکورم هنوز نیومده میرم همین اطراف خونمون یکم قدم میزنم همیشه هم یه خوراکی حالا یا چیپس یا بستنی و.. برای خودم میخرم که الکی دلمو خوش کنم که سرگرمم..
بعد امروز عمم گفت میری همش این دوروبرا تو مغازه ها میپلکی نگات کنن
اصلا بغض کردم
نمیدونم چرا همیشه اون دختری که تو زندگیش هیچکاری نکرده بهش انگ خراب بودن میزنن
یکاری میکنن که آدم حالش از خودش بهم بخوره
الان نشستم عذاب وجدان گرفتم که چرا همش میرم بیرون