والا که آرامش نداشتم
با یک برادر شوهر بزرگ مجبور بودم با لباس پوشیده و سال و مقنعه راه برم تو خونه.
تو اتاق زندانی بودم و جرات نداشتم برم آشپزخونه یک غذا برای خودمو همسرم بزارم.
لعنتی دستمون خیلی خاااالیه.... برای رهن خونه اینقدر فشار آوردم که همسرم گفت همین دو تا النگوت بفروش . چون نداشتیم هیچی. اما ته دلم میگه درست میشه ... خدا کمکمون میکنه..
قسط وسایل هم مونده. خیلی سخته بدون حمایت خانواده زندگی رو شروع کنی.
متاسفانه خانواده همسرمم یک ریالی کمکمون نکردن