2777
2789
عنوان

قصه احسان و باران

932 بازدید | 70 پست

این قصه ظرف امشب و فردا شب به طور کامل تقدیمتون میشه ...

پیشاپیش از حمایت و همراهیتون با پست و لایک متشکرم 


امروز چهارمین سالگرد جداییم از احسانه 

درست چهارساله که عشقمو با دستای خودم تقدیم کردم به ی دختر احتمالا عاقل تر و عاشق تر از خودم .


من قربانی خشمم هستم 

من همون دختری هستم که مدام شاهد دعوای والدینش بود 

از زور گویی های باباش به مامانش خسته شده بود ...

ی روز مامانم برای ناهار فسنجون درست کرد با چاشنی عشق 

چرا میگم چاشنی عشق ؟!

چون مامان همون رژی که بابا براش خریده بود رو زده بود و داشت شیرینی فسنجونو تست می کرد .

چون که مامان توی گوشیش آهنگ مورد علاقه ی بابا رو پلی کرده بود و داشت سالاد مورد علاقه ی بابا رو درست می کرد ...


مامان میزو چید 

مثل همیشه با سلیقه و با توجه زیاد به جزئیات حتی قرار گرفتن قاشق ها!


این کار مامانو خسته نمی کرد 

هر روز و هر وعده با همین دقت ی سفره ی زیبا برامون می چید .


اون روز بابا یکم دیر کرد 

مامان زنگ زد و گفت عزیزم کی می رسی ؟

بابا گفت الان راه میفتم .حواستون باشه بوق زدم زود در پارکینگو باز کنید .گرسنمه و حوصله ندارم .فقط سریع بجنبید .

مامان گفتم چشم عزیزم .زودتر میام حیاط .حواسم هست .

هممون نشستیم سر میز 

بابا گفت به‌به عطر فسنجون تا کوچه ام میومد .

مامان گفت نوش جانت عزیزم 

بابا اولین قاشق رو که گذاشت توی دهنش به زور قورت داد و گفت این چیه ؟

مامان گفت چی شده 

بابا گفت :هیچی اینکه مرباعه 

بلد نیستی غذا درست کنی بیخود می کنی مال منو هدر می دی .....

و صدای شکستن قلب مامانو با تمام وجودم شنیدم ....

ممنون از لطف شما 

دیدی خدا عشقمونو تکثیر کرد. 🥰😍                                                  امضا قبلی 👈خدایا عشق من و محمد و با دادن یه فرزند صالح تکثیر کن 🥺🙏 ۵آذر (شهادت اول حضرت زهرا) بی بی چک مثبت شد ۲۵(شهادت دوم حضرت زهرا)  آذر قلب و دیدم 😍 دوم اسفند جنسیت دختر مامان مشخص شد🤩💌  ۲۸ تیر ۴۰۳ دخترم اومد تو بغلم خدایا شکرت 🥹🥹🥹

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

از شدت ناراحتی برای مامان تمام غذامو خوردم و تو گوشش گفتم بی نظیر بود مامانم. 

بابا بلند شد و در حالیکه غر می زد رفت تو اتاق 

مامان مثل همیشه خودشو مشغول جمع کردن سفره و شستشو کرد و یواشکی اشک می ریخت .

این اولین و آخرین بی معرفتی و ما مهربانی بابای قدر نشناس من نبود .


بابایی که بدون اغراق می تونم بگم بهترین بابای دنیا بود ولی زندگی رو به کام مامانم تلخ می کرد .


مدام تحقیرش می کرد و پاسخ محبتاش رو دایورت می کرد به کارت بانکیش. 


چون هر موقع مامان از بابا خواهش می کرد کمی بیشتر برامون وقت بذار 

یکم باهام بشین بعد بخوابیم 

بیا ی چایی و گپ و موسیقی دور هم داشته باشیم 


جواب همه ی اینا ی چیز بود 

ی نگاه به کارت بانکی خودت نگاه کن 

ی نگاه به کارت خواهرت 

اون وقت دیگه دهنتو می بندی و راضی میشی از زندگیت 

مامان با نهایت ادب ازش تشکر می کرد و می گفت معلومه که راضی ام 

چون شوهرم با مسئولیته و حواسش به زندگیش هست

من فقط کمی توجه می خوام همین 


ولی بابا خشمی رو از پدرش به میراث برده بود که وقتی سراغش میومد شعله می کشید و با هیچی خاموش نمی شد .


من قربانی اون خشمم ....

شایدم قربانی مظلومیت مادر .....

سالایی که مامانم از غصه ی بی مهری بابام آب شد ...

روزایی که تو راه مدرسه اشک می ریختم و حساب می کردم که امروز درست هشت ماه شد که بابا بی جهت با مامان قهر کرد و هنوزم ادامه میده و خونه خفقان شده ....


ساعتایی که تو امامزاده ی محل می گذروندم و از غصه ی زورگویی های بابا به مامان اشک و آه مهمون قلب بیچاره ی من بود و حتی سال تحویل رو تو اون امامزاده حسرت به دل از ی دور همی بی قهر و توهین گذروندم.


تنها مقاومت مامان توی زندگی موقع معاشرت با خاله ی بابا بود .

خاله عشرت خاله ی پیر بابا بود که چهارتا دختر داشت .

بابا انتظار داشت مامان مدام با اونا در رفت و آمد باشه ولی انگار مامان داشت برای حفظ زندگیش مقاومتای آخرشم می کرد .

و از معاشرت با اونا طفره می رفت .

چهارتا دختر بی اعتقاد و لوند که موقع دور همی با تاپ و شلوارک پیش بابام بودن و اصرار داشتن باهاش دست بدن و صمیمی باشن .

یادمه ی بار گوشواره ی یکیشون باز شده بود و موقع بستن وانمود کرد که نمی تونه و رفت جلوی بابام و خواهش کرد که گوشواره رو ببنده و بابام بدون هیچ مقاومتی این کارو براش کرد .

لحظه ای که داشت گوشواره رو می بست من دیدم که آروم تو گوشش چیزی گفت و اونم بلند خندید و گفت عزیزم نظر لطفته...

و مامان اون شب داغون شد ......

و برای همین صحنه ها همیشه از رفتن به اونجا فراری بود و این خودداری مامانم باعث شد بابا هشت ماه با مامان قهر کنه 

داشت این قهرو ادامه می داد تا مامان تسلیم بشه ولی مامان دووم نیاورد .

بله مامان زیبا و هنرمند من در سی و نه سالگی با ایست قلبی از دنیا رفت و من هیچ وقت بابامو نبخشیدم.

بابا رو مسئول مرگ مامان می دونستم و نفرت از مرد ها در وجود من شکل گرفت !


مظلومیت مامانم رو باعث ظلمای بابام می دونستم و خلق و خوی درنده و پرخاشگر پیدا کرده بودم‌.


سوءظن به روابط زن و مرد پیدا کرده بودم و تو هر جمعی که بودم همه ی دخترای فامیل و همسایه و دوست و آشنا رو مثل لاشخورایی می دیدم که منتظر فرصت هستن تا شوهر کسی رو بقاپن در حالیکه اونا کاملا مأخوذ به حیا و به رسم ادب به شوهرم سلام می کردن ولی من این سلام رو هزار تا معنی می کردم .

دچار وسواس فکری شده بودم‌ و مدام احسانو چک می کردم.


همه ی مردها رو قدر نشناس می دونستم و از محبت به احسان خودداری می کردم‌.

فکر می کردم اونا لایق هیچ محبتی نیستن .


من حتی در انجام وظایفم هم کوتاهی می کردم‌.با خودم می گفتم هیچی وظیفه ی من نیست .

خب خدمتکار بگیره 

من که وظیفه نیست آشپزی کنم ...

یا به من چه که خونه رو جارو بزنم 

اوه اوه لباساش که دیگه هیچی 

فقط لباسای خودمو می ریختم تو ماشین و احسان بیچاره عادت کرده بود خودش حواسش به لباساش باشه ...

چند بار گفت باران من که کلی تو کاران کمک هستم .چرا لباسای منو نمی ریزی ؟

لباس چرکا تو دید نیستن و من یادم میره 

همیشه اول صبح موقع سرکار می فهمم که لباس ندارم که دیگه دیر شده 

می گفتم تو کدوم کارام کمک می کنی ؟


اینجا خونه ی توام هست س اگه کاری می کنی .کارای خودته نه من .....


احسان از همیشه خشکی و یک دندگی و بی محبتی من خسته بود 


احسان ده سال منو با همه ی بدعنقی هام تحمل کرد .

احسان تو این ده سال زندگی با ی دیو بد زبان و بی عاطفه ذره ای توهین و خشونت به خرج نداد .


احسان بعد از ده سال رفت ....

و امروز درست چهارمین سال روز رفتن احسانه. 

همه سالروز تولد و ازدواج با عشقشون رو یادآوری می کنن ولی من هر سال این موقع 

سوگوار رفتن احسانم .


شاید برای اینکه درست بعد از رفتن احسان فهمیدم چقدر دوسش داشتم .


شاید فکر کنید سالروز رفتن احسان سالروز طلاق ماست ولی نه اینطور نیست 


ما سال هشتاد ازدواج کردیم 

فروردین هشتاد و پنج ازش طلاق گرفتم ولی احسان پنج سال بعد از طلاق هم برای درست کردن زندگیمون و سر عقل اومدن من تلاش کرد .

ولی من همچنان یکه تازی می کردم و فکر می کردم همون غرور و دست کم گرفتن احسان تو زندگی باعث شده حتی بعد از طلاق هم پی گیر من باشه و با خودم می گفتم اگر مادرم هم مثل من بود تو زندگیش موفق می شد 

تا اینکه ی روز حس کردم احسان کمتر بهم زنگ می زنه 

خیلی مواقع یادش میره برام خرید کنه 

وقت دکتر داشتم و حتی اونم فراموش کرده بود.

احسانی که درمان زخم معده ی من براش خیلی مهم بود و مرتب منو دکتر می برد و ساعت داروهامو و تغدیه م رو چک می کرد دیگه خبری ازش نبود .


دیگه مجبور شدم خودم بهش زنگ بزنم 

گفتم چی شده خبری ازت نیست 


گفت بذار برگردم و دوباره زندگیمونو شروع کنیم .

گفتم نه اصلا حرفشم نزن 

گفت یعنی چی ؟

من و تو الان نامحرمیم 

من تا کی باید دنبال ی رابطه ی طرفه و بی اعتبار باشم ؟

بالاخره که چی !!!

گفتم مگه مجبورت کردم؟!!! 

خودت مثل سیریش بهم چسبیدی 


احسان گفت این حرف آخرته

گفتم بله من روز طلاق حرف آخرمو زدم بهت 

خودت آویزون بودی و ولم نکردی 


گفت پس باید بهت بگم که من از طرف ی خانم بسیار مهربان و موقر مورد توجه قرار گرفتم .

امروز خواستم آب پاکی و بریزم رو دستش تا بدونه خودم عاشق یکی دیگه ام و بی خیال بشه و بره پی زندگیش .

ولی از اونجا که تا حالا عشق از سمت ی زن رو تجربه نکرده بودم 

با خودم گفتم چرا که نه

چرا دختر به این مهربونی رو پس می زنی ؟


ولی تعصب به تو جلومو گرفت 

گفتم برای بار آخر بیام سراغت 


حالا که میگی من آویزونم بهت و تو تا این حد منو نمی خوای بهتره برای همیشه باهم خداحافظی کنیم و من به زندگیم برسم .


حق داشت با اینکه عاشقم بود ولی دیگه زندگیمون غیر قابل تحمل شده بود.

ما پنج سال با هم زندگی کردیم. ولی پنج سال بعد از جدایی هم احسان مراقبم بود .

میومد تعمیرات خونه رو انجام می داد و می رفت 

شبی که زلزله اومد و همه ریختن بیرون احسان خودشو سریع به من رسوند که نترسم .

خریدای هفتگی رو طبق عادت قبل از طلاق انجام می داد.با اینکه من همش اونو پس می زدم و می گفتم ما نسبتی نداریم و دوست ندارم ببینمت .


و احسان چند وقت بعد با اون دختر ازدواج کرد .

درست ده سال فرصت داشتم برای حفظ عشقم برای خودم ولی بعد از ده سال احسان برای همیشه رفت .

امروز چهار سال از روزی که احسان با اون دختر ازدواج کرد می گذره .


و من درست چهار ساله عاشق احسانم...!!!!!!!

آدما یا عاشق چیزای دست نیافتنی میشن و یا عاشق چیزایی که از دست دادن !!!!


آدما عشق ورزی می کنن به کسی اونارو نمی خواد و خواری رو به جون می خرن !!!!

آدما دوری می کنن از کسایی که بهشون علاقه نشون میدن و به قول ی دوستی غربت میشن برای کسی که بهشون پناه آورده و نهایتا خودشون میشن تنهاترین آدم روی زمین !!!!


من همون آدمی ام که لایق عشق احسان نبود 

من دوری کردم از احسان 

من غربت شدم برای احسان

و حالا تنهایی نصیب من شده ....

چه میشه کرد؟!


الان بهار وارد زندگی احسان شده احسان عاشق بهاره


ی روزی بهم گفت چرا شبیه اسمت نیستی ؟

تو بارانی .باران رحمت الهیه 

چرا برای زندگی خودت نمی باری 

چرا دریغ می کنی !!!

می گفتم من باران بلا و مصیبتم 

می گفت خب نباش !!!!

می گفتم :نمیشه برسر مردها باید سنگ بباره نه رحمت الهی 


من همینقدر وقیح و بی مهر و محبت بودم .


حالا بهاری که اومده تو زندگی احسان واقعا بهاره 

تمام زندگی احسانو سبز و معطر و رنگارنگ کرده.

همسایمون می گفت بهار خانم یکسره قربون صدقه ی آقا احسان میره .

هر روز صبح بوی قهوه و چای تازه دمش تو ساختمون می پیچه 

چند بار صبح زود دیدم که که کمی وانیل ریخت تو کفش احسان 

گفتم چی کار می کنی بهار جون 

گفت بعضی روزا احسان جایی که جلسه داره

فرش هست و باید بدون کفش بره 

اینکارو می کنم که از بوی پاش خجالت نکشه .

در حالیکه من جورابای احسانو چون بوی بدی داشتن از لجم مینداختم توی سطل زباله ....


بله بهار حق احسان از این زندگی جهنمی بود که من براش ساخته بودم.


بهار فصل زیبای زندگی احسان بود بعد از اون زمستون سخت زندگی با من ....!!!!

خیلی از خانما طلاق می گیرن و وجودشون پر از نفرت از همسرشونه..

پس سعی می کنن فراموشش کنن

گاهی ام عاشق میشن 


ولی من بعد از طلاق دنبال ی جایی بودم که از خودم فرار کنم ...


ولی نمیشه خودم مثل سایه منو دنبال می کرد ...

از دستش آسایش نداشتم ...

از این کتابخونه به اون کتابخونه 

از این دانشگاه به اون دانشگاه 

مدرک روی مدرک جمع می کردم 

ولی هیچی منو راضی و خوشحال نکرد ...

سه سالی بود که تو دانشکده ادبیات دانشگاه تهران متون نظم درس می دادم .

سعی کردم با درس خوندن و درس دادن و شعر خوندن اون شیشه چرک و غبار آلود دلمو تمیز کنم .

گاهی شکسته شدن غرور ی نعمته 

گاهی باید بشکنی تا برسی ....


و من حالا چهار ده سال بود که از احسان دور بودم و دیگه هیچ وقت ندیدمش 


همه ی عکساشو روزی که ترکم کرد پاره کردم و ریختم دور 

و خشم من باعث شد حتی عکسی ازش نمونه تا روزای دلتنگی به دادم برسه ...


پس انقدر سر خودمو شلوغ کردم تا وقت پیدا نکنم برای دلتنگی 

کسی چه می فهمید که باران خانم به نظر موفق چه درد جانکاهی رو تحمل می کنه؟!!!! 

درد عشقی که خودم با دستای خودم در قلبم مدفونش کردم. 


شاید حافظ بهتر بود به جای اینکه تو این شعر بگه سوز دل حافظ مسکین ، بگه :

ای مجلسیان سوز دل باران غمگین 

از شمع بپرسید که در سوز و گداز است ...

اون روزا عاشق همه چی بودم 

عاشق گل ،دریا ،کوه 

شیدای چند قدم رفتن باران زیر باران 

با اولین قطره ی بارانی که می زد به پنجره اتاقم سریع زیر سماور روشن می کردم .

با ی چای زعفرونی خودمو می رسوندم به پارک روبه روی خونه 

عطر چای و خاک بارون زده 

قطره های بارون وقتی می زنن تو صورتت


چرا قبلا این حسو نداشتم ؟!!!

قبلا وقتی بارون می زد تو صورتم حس می کردم ابرا هم میخوان منو تحقیر کنن

عصبی می شدم 

اون موقع ها چند بار احسان گفت بیا بریم زیر بارون قدم بزنیم ولی من می گفتم بدم میاد ....

حالا تمنای یک لحظه دیدن صورت خیسش زیر بارون رو داشتم .

اون روزا که بارون میومد احسان چتر می برد ولی باز با مو و صورت خیس میومد تو خونه 

می گفتم تو که چتر بردی !!!؟

می گفت چتر بردم چون باید وقتی میرم اداره خشک باشم دیگه ...

اون موقع مجبورم 

 وقتی بر می گردم دیگه بذار لذت ببرم از این همه زیبایی ....


گفت این باران برای من تداعی کننده همون بارانیه که تو خونه منتظرم نیست .

حالا که اون باران جای بوسه ش صورتمو گرم نمی کنه 

به سردی بوسه ی همین باران راضی ام ....

خدایا امسال چهاردمین سالیه که احسان نیست .

چرا آرومم نمی کنی ؟

چرا شعله ی این عشق هر روز زبانه میکشه ؟

چرا خاموش نمیشه ؟


حافظ بیا بگو و حالیم کن که 

تحریرِخیالِ خطِ او نقش بر آب است ....

بیدار شو ای دل که ایمن نتوان بود 

زین سیل دمادم که در این منزل خواب است ....


احسان تو کل اون ده سال جای جای قلبم رو شخم زد 

تخم کینه رو جمع کرد و بذر محبت رو کاشت ...

دوستی گفت هر میخی که تو دیوار زندگیت فرو کنی جاش میمونه حتی اگه به کارِ تو نیاد.

احسان رو دیوار زندگی من میخ ِ محبت زد و رفت 

اثر احسان مثل اثر انگشت تا مرگ تو وجود من باقی موند ...


احسان اون روز برای من تموم نشد

احسان تازه اون روز شروع شد ...


دلم رفت و ندیدم روی دلدار 

فغان از این تطاول ،آه از این زجر


همیشه دوست داشتم جلوی آدم صبورا و آدم خوبا رو بگیرم بپرسم چتونه شما ؟

می خواید به سرنوشت مادر من دچار شید ؟

می خواید سرتون کلاه بره ؟

می خواید زنتون یا شوهرتون سوارتون بشه ؟!!!!

بابا خودتونو جمع کنید دیگه 

گاهی ام فکر می کردم همش شوعه


ولی مادر من شو نبود 

مادر من واقعی واقعی بود 

احسان شو نبود 

احسان تمام وجودش عشق و صداقت بود .


بعد از اون همه سال سختی احساس می کردم دیگه قلبم مثل قبل سخت و سنگی نیست .دیگه دلم نمی خواد از کسی انتقام بگیرم‌.

حرفای آدما بیشتر از همون لحظاتی که می گفتن منو آزار نمیدادن 

کافی بود چند قدم ازم دور بشن تا فراموش کنم .


بعد از فوت پدرم با اینکه پدرم و مادرم هر دو در یک قطعه دفن شدن من تا یکسال سر خاکش نرفتم.اون موقع حس انتقام از پدرم باعث می شد اینکارو کنم ولی الان همه چی فرق کرده .اون ی آدم بیچاره ه بود که با ظلم کردن زندگی خودشو و مارو نابود کرد .همونقدر که عذاب مادرم تو دنیا درد آور بود.فکر اینکه پدرم اونجا باید پاسخگو باشه اذیتم می کرد و براش طلب آمرزش می کردم .

دوستم دیروز زنگ زده بود

از بچه های دوره ی دبیرستانم بود ولی ما کماکان سراغ همو می گرفتیم

اون مدیر مدرسه ی دخترونه بود و اصرار داشت اونجا برای بچه های گروه انسانی ادبیات تدریس کنم .

از دو سال پیش بهش قول داده بودم حتما وقتم رو برای حداقل دو روز در هفته خالی می کنم ولی ازش زمان خواسته بودم 

چون اون روزا خودم بسی مشغول بودم و صبر صباااااا امااااا کم !!!!

ای امان از صبا !

صبا از روزای مدرسه به اینور به جز نشستن بر صندلی مدیریت هیچ تغییر دیگه ای نکرده بود.

همونقدر منضبط،دقیق،پی گیر ،شاد و پرانرژی

گفتم صبا می دونم اگه الان بگم من دوسال پیش ی حرفی زدم بی خیال من شو خونه رو از پشت تلفن رو سر من خراب می کنی ...


صبا گفت :باران جان عزیز دلم چه قدر خوب منو شناختی گلم‌

گفتم آهان پس دیگه نگم نه ؟

گفت:آره آره اصلا نگو به خاطر خونت هم که شده نگو 

گفتم باشه توام هر چی گفتم نشنیده بگیر .


گفت حالا بی چون و چرا تسلیم شو 

پاشو بیا مدرسه همو ببینیم 

گفتم باشه بذار فردامو چک کنم 

خب آره صبحو خالی ام 

اول صبح می بینمت 

چای تازه دمت آماده باشه ها 

گفت باشه عزیزم 


می دونستم که صبا منو اساسی گیر میندازه 

خودم از قبل برناممو چک کردم که فردا حواسم جمع باشه

شب به موقع خوابیدم 

بعد از نماز صبح ی دوش گرفتم و آماده شدم 

با خودم گفتم این زندگی با این همه دوندگی برای منی که هیج بچه و خانواده ای ندارم ی معنایی باید داشته باشه .

من دنبال چی هستم ؟

خب رو اهدافم متمرکز هستم و دارم براش تلاش می کنم ...

انگار یکی هولم می داد به سمت ناامیدی 

با خودم می گفتم باران هر آدمی تو زندگیش با ی مشکل اساسی دست و پنجه نرم می کنه ...

بابت چیزی که دست تو نیست بخوای دچار ناامیدی و دلزدگی بشی همه ی زندگیت می ره رو هوا


ولی خب منم مثل همه ی آدما نیاز به خانواده داشتم و از خلاء بزرگی رنج می بردم 

 

 این رو می دونستم که رنج جزءلاینفک زندگی انسانهاست 

من که با رنج بزرگ شدم و بارنج زندگی کردم 

منی که خودم ده سال تمام رنج کشیدن احسان رو دیدم و بی رحمانه به رفتارم ادامه دادم حالا دیگه فکر می کردم دارم تاوان میدم


صبح زود تنها جایی که باز بود گل فروشی بود

برای میز کار صبا ی گلدون جمع و جور طبیعی گرفتم و رفتم مدرسه 

صبا تو دفترش منتظرم بود 

اون روزا انقدر تو خودم بودم که فکر نمی کردم دیدن صبا انقدر خوشحالم کنه 

کلاسای صبحو برای دو روز در هفته باهم فیکس کردیم .

حالم اونجا خوب بود و این حال خوبو مدیون اصرارهای صبا بودم .

بعد از مدتی متوجه شدم صبا گرفته س و حال و روز خوبی نداره .

چند بار خواستم ازش بپرسم ولی روحیه محتاط من باعث می شد اونجور که باید نتونم باهاش ارتباط بگیرم .

ی روز که صبا حالش خیلی بد بود رفتم پیشش و ازش خواستم بیشتر مراقب خودش باشه .

صبا گفت چرا هیچی ازم نمی پرسی ؟

گفتم :صبا من خیلی متاسفم از اینکه اینجور می بینمت ولی فکر می کردم ممکنه نخوای بگی ...

صبا گفت :باران نهایتش این بود که نمی گفتم ولی پرسیدنت نشون میداد که برات مهمه ..

گفتم :بله حق با توعه

گفت :باران شاگردای مدرسه مثل دانشگاه نیستن 

علاوه بر آموزش وابستگی عاطفی هم پیدا می کنن.

به بعضیاشون باید توجه ویژه ای داشته باشی 


گفتم :صبا فکر کنم مسئله ی شما و مدرسه رو باید تفکیک کرد 

من نسبت به شاگردام این احتیاط رو ندارم .

صبا از لحن من متوجه شد که بهم بر خورده. 

گفت :منظوری نداشتم عزیزم 

من روزای سختی رو می گذرونم و حساسیت منو ببخش



گفتم :صبا حرف بزن 

چته ؟

گفت :سخته گفتنش

گفتم :گفتم می خوای یجا دیگه دربارش حرف بزنیم ؟

گفت:آره حتما اینجا برام سخته 

گفتم خب تو بگو کجا راحتی 

گفت:میام کافه ی دم خونتون .اونجا رو دوست دارم .قبلا هم اومدم 

گفتم باشه عزیزم 

برای غروب باهم قرار گذاشتیم

من اون روز تا عصر مشغول دانشکده بودم 

بعدش بلافاصله راه افتادم به سمت خونه 

از بدقولی بدم میومد 

نیم ساعت زودتر رسیدم به کافه که سر کوچمون بود 

دیدم زود رسیدم رفتم خونه و ی دوش پنج دقیقه ای گرفتم و یار همیشگیم رو هم گذاشتم تو کیفم و راهی شدم .

سه دقیقه مونده بود به ساعت قرار رسیدم کافه 

صبا همزمان با من رسید و خوشحال بود که من حواسم به قرارمون بوده و خودمو به موقع رسوندم 

صبا گفت:باران من عجولم .تحمل انتظارو ندارم .خوشحالم که هنوز مثل قدیم آنتایمی 

گفتم خب عجول نباش

گفت :یعنی چی خب بعضیا برای وقت آدم ارزش قائل نیستن 

گفتم با اون دسته کاری ندارم

منم تحمل آدم بی مبالاتو ندارم 

ولی در کل حوصله کردن و منعطف بودن ی مقدار آدمو آروم می کنه 

گفت چه می دونم من که حریف تو نمیشم 

به نظرم بقیه راهو ادبیاتو بی خیال شو فلسفه درس بده ...

گفتم:عجبا 

گفت :نه عزیزم من مدیر خوبی ام .برای انتخاب رشته به کسی فشار نمیارم .


گفتم خداروشکر چه شانسی آوردم مدیرم انقدر خوبه!!!


با صبا رفتیم داخل و ی جای دنج پیدا کردیم و نشستیم

من ی کرک سفارش دادم و صبا ی قهوه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

عکسسسس

_setare_ordibehshtii | 2 دقیقه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز