بابا رو مسئول مرگ مامان می دونستم و نفرت از مرد ها در وجود من شکل گرفت !
مظلومیت مامانم رو باعث ظلمای بابام می دونستم و خلق و خوی درنده و پرخاشگر پیدا کرده بودم.
سوءظن به روابط زن و مرد پیدا کرده بودم و تو هر جمعی که بودم همه ی دخترای فامیل و همسایه و دوست و آشنا رو مثل لاشخورایی می دیدم که منتظر فرصت هستن تا شوهر کسی رو بقاپن در حالیکه اونا کاملا مأخوذ به حیا و به رسم ادب به شوهرم سلام می کردن ولی من این سلام رو هزار تا معنی می کردم .
دچار وسواس فکری شده بودم و مدام احسانو چک می کردم.
همه ی مردها رو قدر نشناس می دونستم و از محبت به احسان خودداری می کردم.
فکر می کردم اونا لایق هیچ محبتی نیستن .
من حتی در انجام وظایفم هم کوتاهی می کردم.با خودم می گفتم هیچی وظیفه ی من نیست .
خب خدمتکار بگیره
من که وظیفه نیست آشپزی کنم ...
یا به من چه که خونه رو جارو بزنم
اوه اوه لباساش که دیگه هیچی
فقط لباسای خودمو می ریختم تو ماشین و احسان بیچاره عادت کرده بود خودش حواسش به لباساش باشه ...
چند بار گفت باران من که کلی تو کاران کمک هستم .چرا لباسای منو نمی ریزی ؟
لباس چرکا تو دید نیستن و من یادم میره
همیشه اول صبح موقع سرکار می فهمم که لباس ندارم که دیگه دیر شده
می گفتم تو کدوم کارام کمک می کنی ؟
اینجا خونه ی توام هست س اگه کاری می کنی .کارای خودته نه من .....
احسان از همیشه خشکی و یک دندگی و بی محبتی من خسته بود
احسان ده سال منو با همه ی بدعنقی هام تحمل کرد .
احسان تو این ده سال زندگی با ی دیو بد زبان و بی عاطفه ذره ای توهین و خشونت به خرج نداد .
احسان بعد از ده سال رفت ....
و امروز درست چهارمین سال روز رفتن احسانه.
همه سالروز تولد و ازدواج با عشقشون رو یادآوری می کنن ولی من هر سال این موقع
سوگوار رفتن احسانم .
شاید برای اینکه درست بعد از رفتن احسان فهمیدم چقدر دوسش داشتم .
شاید فکر کنید سالروز رفتن احسان سالروز طلاق ماست ولی نه اینطور نیست
ما سال هشتاد ازدواج کردیم
فروردین هشتاد و پنج ازش طلاق گرفتم ولی احسان پنج سال بعد از طلاق هم برای درست کردن زندگیمون و سر عقل اومدن من تلاش کرد .
ولی من همچنان یکه تازی می کردم و فکر می کردم همون غرور و دست کم گرفتن احسان تو زندگی باعث شده حتی بعد از طلاق هم پی گیر من باشه و با خودم می گفتم اگر مادرم هم مثل من بود تو زندگیش موفق می شد
تا اینکه ی روز حس کردم احسان کمتر بهم زنگ می زنه
خیلی مواقع یادش میره برام خرید کنه
وقت دکتر داشتم و حتی اونم فراموش کرده بود.
احسانی که درمان زخم معده ی من براش خیلی مهم بود و مرتب منو دکتر می برد و ساعت داروهامو و تغدیه م رو چک می کرد دیگه خبری ازش نبود .
دیگه مجبور شدم خودم بهش زنگ بزنم
گفتم چی شده خبری ازت نیست
گفت بذار برگردم و دوباره زندگیمونو شروع کنیم .
گفتم نه اصلا حرفشم نزن
گفت یعنی چی ؟
من و تو الان نامحرمیم
من تا کی باید دنبال ی رابطه ی طرفه و بی اعتبار باشم ؟
بالاخره که چی !!!
گفتم مگه مجبورت کردم؟!!!
خودت مثل سیریش بهم چسبیدی
احسان گفت این حرف آخرته
گفتم بله من روز طلاق حرف آخرمو زدم بهت
خودت آویزون بودی و ولم نکردی
گفت پس باید بهت بگم که من از طرف ی خانم بسیار مهربان و موقر مورد توجه قرار گرفتم .
امروز خواستم آب پاکی و بریزم رو دستش تا بدونه خودم عاشق یکی دیگه ام و بی خیال بشه و بره پی زندگیش .
ولی از اونجا که تا حالا عشق از سمت ی زن رو تجربه نکرده بودم
با خودم گفتم چرا که نه
چرا دختر به این مهربونی رو پس می زنی ؟
ولی تعصب به تو جلومو گرفت
گفتم برای بار آخر بیام سراغت
حالا که میگی من آویزونم بهت و تو تا این حد منو نمی خوای بهتره برای همیشه باهم خداحافظی کنیم و من به زندگیم برسم .
حق داشت با اینکه عاشقم بود ولی دیگه زندگیمون غیر قابل تحمل شده بود.
ما پنج سال با هم زندگی کردیم. ولی پنج سال بعد از جدایی هم احسان مراقبم بود .
میومد تعمیرات خونه رو انجام می داد و می رفت
شبی که زلزله اومد و همه ریختن بیرون احسان خودشو سریع به من رسوند که نترسم .
خریدای هفتگی رو طبق عادت قبل از طلاق انجام می داد.با اینکه من همش اونو پس می زدم و می گفتم ما نسبتی نداریم و دوست ندارم ببینمت .
و احسان چند وقت بعد با اون دختر ازدواج کرد .
درست ده سال فرصت داشتم برای حفظ عشقم برای خودم ولی بعد از ده سال احسان برای همیشه رفت .
امروز چهار سال از روزی که احسان با اون دختر ازدواج کرد می گذره .
و من درست چهار ساله عاشق احسانم...!!!!!!!