همیشه میخوام پیشرفت کنم و پله هارو یکی یکی بالا برم 🚶🏿♀️
ولی حین رفتن، اون پایین پله ها یه دختر بچه در حال گریه و التماسه که ولش نکنم (:
اون دختر بچه ی ترسیده مانع پیشرفت منه 🥲❤️🩹
مثل پرنده ای که میخواد پرواز کنه ولی یکی همیشه بال اونو میگیره تا مانع حرکتش بشه (:
اون دختر بچه، خودمم 🥲🚶🏿♀️
درون من یه کودک خوابیده که وقتی شب میشه به محبت نیاز داره، وقتی روز میشه خاطراتو یادم میاره و مثل آتش زیر خاکستر عمل میکنه تا در نهایت باعث بشه من بسوزم، وقتی میخوام از لاک وابستگیم خارج بشم گریه میکنه و میگه تنهام نذار (:
میگه دنیای آدم بزرگا خیلی ظالمه و اگه تو هم بری دیگه کسیو ندارم که حس واقعی انسانیتو به من بده (:
هرموقع خواستم از منطقه امنم خارج بشم سد راهم شده و بهم گفت نرو وایسا، دنیای بیرون پر تظاهره، کنار من بمون چون فقط منم که تظاهر نمیکنم و خود واقعیمم
گفت پیشم بمون چون اونا خیلی ظالمن و یادم انداخت که حق بااونه
فهمیدم که چقدر چشماشون ترسناکه (: