شاغلم تو خونه کار میکنم
شبا که همشون میخوابند کار میکنم
بعد ۵صبح میخوابم
امروز پنج و نیم صبح خوابیدم
ساعت ۹ بچه دو سالم بیدار شد
ساعت ده بچه هفت سالم
به امام حسین تا الان ۷لیوان چای ریختم بخورم هی سرد شد ریختم رفت
الان ساعت چهار و بیست بعد از ظهره
تا الان بهشون لقمه دادم
ناگت مرغ دادم
بستنی دادم
شکلات دادم
بیسکوییت دادم
شیر عسل دادم
سیب زمینی سرخ کرده دادم
لواشک دادم
به امام حسین دیگه هیچی ندارم بدم بهشون
هزار بار برق هارو خاموش کردم بخوابند
بالایی گذاشتم نازشون کردم
لباسشون عوض کردم
چرا تاثیر نداد
بخدا روانی شدم دیوانه شدم
از خستگی دارم میمیرم
مامانم گفته شب برم خونشون بعد از 1ماه
همش منتظرم بخوابند منم یکم بخوابم
بخدا گریم گرفته
بعد اون روز رفته بودم باشگاه
خانمه که پشت میز میشینه میگفت
ما زحمت کشیم منم گفتم منم زحمت کشم
برگشت گفت شما از صبح تا شب تو خونه ای مگه چکار میکنی
آنقدر دلم شکست