چه بد دردیست درد غربزدگی!
تلختر از هر زخم ناسور.
نه مثل درد گرسنگیست که بشود سیرش کرد،
نه مثل درد بیپولیست...
این، درد تهی شدن از خویش است.
درد واگذار کردن خود به دیگری.
اساساً غربزدگی یعنی آنکه از خودش شرم کند
و به جای آنکه بپرسد چه باید بود؟
دائم بپرسد آنها چه میپسندند؟
و اینچنین است که سیاستش میشود اینکه حتی بزنی باز هم من در آغوش شما خواهم بود.
غربزدگی یعنی در یک دست، پرچم مقاومت را نگه داری
و در دست دیگر، رزومه برای سفارتها بفرستی.
یعنی به اسم دیپلماسی، خاک بپاشی بر خون شهدا.
یعنی ذوق کنی از یک لبخند فریبنده در حاشیه اجلاس
و با لبخند، گام به گام خاکت را، حتی ذهنت را ببازی.
آری، بد دردیست درد غربزدگی؛
دردی که عین هویتشان شده،
و دیگر حتی نمیفهمند که زخمیاند...