امشب یه تاپیکی رو خوندم که پرسیده بودن تاریخی که هرگز فراموش نمیکنین کی بوده؟یه نفر گفته بود دیماه و روزو ساعتشم گفته بود که اعتراف کردم به دوست داشتنش،کلی تحسینش کردم بابت کاری که کرده
رفتم تاپیکای قبلیش رو خوندم واقعا از حال خوبش لذت بردم،از قرارایی که باهم میذارن ومیرن،از اینکه تا الان که دوسال از اشناییشون میگذره هنوزم میگه راضیم.بخدا کیف کردم...
اما برااولین بار دلم بحال خودم سوخت و گریه کردم،گفتم این میتونست من باشم و تو،چی میشد توام منو دوس داشتی و میومدی و بهم میگفتی.خدامیدونه چه شبایی که گوشی دستمه و تا نزدیکای صب منتظرم که شااااااااید بهم پیام بدی و بگی دوست دارم .چی میشداخه اگه میشد،
تا قبل از این ماجرا هیچوقت فک نمیکردم انقد دوست نداشتنی باشم اما الان بعضی وقتا بخودم میگم یعنی انقد هیچی نیستم که منو دوس ندااااره؟
بااینکه همکارام همه میدونن من موردای خیلی بهتری م داشتم و فقط بخاطر همین رد کردم اما چرا فقط اینی که میخام منو نمیخد؟این روزا بیشتر ازهمیشه دوسش دارم و دلم تنگ شده برا دیدن دوبارش اما اون هیییچ کاری نمیکنه انگار اصلا نمیبینه منو بیشتر ازهمه احساس پوچی میکنم ...