منو شوهرم جنگیدیم تا به هم رسیدیم. الان هرروز دعوا داریم. سر همه چی. باباش منو اذیت میکنه. مامان منم اونو. ما هم سر لج و لج بازی همش باهم بحث داریم. امروزم بحثمون شد. قبلا حرف طلاقو نمیزد. الان میگه فکراتو بکن هرکاری دوست داری بکن. بهم میگه من زن زندگی نیستم. سه ساله ازدواج کردم از هر بیست باری که خانواده اونو میبینم یه بار خانواده خودمو میبینم. هربار خانوادم اومدن خونمون خونواده اونم تلپ بودن خونمون. همش میگه خانواده من در حق تو لطف میکنند. زور بهم میگه. بچم گریه میکنه میبرتش خونه مامانش اینا چون بهشون عادتش داده. اختیار زندگیم دستم نیست. میخواد ماشین بخره میگه قسطاشو من بدم. دلیلشم اینه که زن نباید حقوقش تو دستش بمونه پررو میشه. میخواد خونه بخره میگم منم تو این خونه شریکم چون منم از لحاظ مالی کمک کردم بهم میگه تا آخر عمر هرچی هست به اسم منه ولی همه زندگیمون مال توئه. اسما فقط مال منه. بیرون میخوام برم یهویی خانوادش زنگ میزنن که دارن میان. دیوونه شدم. الانم میگه فکراتو بکن هرکاری میخوای بکنی بکن. منظورش طلاقه. حیییف شدم. مهریمم چیزی نیست. دوسش داشتم کلا ارزشش پنج تا سکه هست.