من بچه دوممو باردار بودم خیلی استرس داشتم که چطوری باید رابطه شون رو مدیریت کنم یکی توی همین سایت یه چیزی بهم گفت خدا خیرش بده اصلا این راه حل شده عصای دستم
در حالیکه خودم به هیچ وجه فکرم نمیرسید این کار رو بکنم
پسر من چهار سال و نیمه که بود بچه دومم دنیا اومد من اوایل خودم تذکر میدادم اصلا جواب نمیگرفتم از یه جایی به بعد از زبون کوچیکه با پسرم حرف میزدم
هر چیزی که میخواستم به پسرم تذکر بدم رو با زبون بچه میگفتم
داداش سرم درد میگیره
داداش بوس دوست دارم فقط
آخ آخ انگشتم انگشتم
داداش دارک خفه میشم این چیه انداختی روی صورتم
از یه جایی به بعد دیگه دارم نقش برادر بزرگتر رو توش پررنگ میکنم که خودجوش بیاد از کوچیکه محافظت کنه یا چیزایی که بلده رو بهش یاد بده مرز هایی که واسه بزرگه گذاشتم رو اون به کوچیکه بگه مثلا میگم
داداش بدو بیا ببین چی توی فریزر پیدا کردم بیا همه رو بریزیم بیرون
داداش ببین چه اشغال خوشمزه ای پیدا کردم میخوری بیا با هم بخوریم
داداش هواپیما رو ازم گرفتی جاش یه ماشین بده بازی کنم دیگه
اینطوری انگار خودمو توی رابطه شون دخالت نمیدم شاید روی بچه شما هم جواب بده
شما هم قلق های خودتون ایده های مادرانه خودتون رو بگید ما هم یاد بگیریم