اقا ما دعوت شدیم از طرف اشنای بابام شهرشونم دور بودو توریستی طور خلاصه رفتیمو کل راه چیز درستی نخوردیم رسیدیم اونجا سفره رو ک چیدن گفتم به به ببین سفره هف رنگو(البته دستشم درد نکنه واقعذ دمشم گرم زحمت کشیده بود برا غذاها زنش و ممنونشم هستم و اسنم بگم چقدرررر ادمای صمیمیو خوبی بود از خوب بودنشون هرچی بگم کم گفتم خلاصه)خلاصهههه ک نشستیم سر سفره فسنجون بود خورشت عربی بود کباب دیگی بود خلاصه سه چار نوع غذا بود ک خیلیم خوشگل درست شده بودن رنگو لعابشون چشمک میزد ب ادم بازم میگم دست طرف درد نکنه ولی چشمتون رپز بد نبینه از فسمجون خوردم انگار شنو ماسه گذاشتم دهنم از کباب دیگی خوردم مزه گوسفند میداد از خورشت عربی خوردم خیلی تو ذوق میرد(سعی کردم اگ یکیش بد مزس با دیگریا خودمو سیر کنم ولی ن نشد)خلاصع گفتم بزار نوشابه بخورم ببره پایین این حال بدو ازون چیز شبیه نوشابه ریختم تو لیوانم و خوردن همانا احساس عوق زدن هماناااا نمیدونیدددددد شربت شیره بود ک حتی یخ هم توش نبود
باورم نمیشد چیز شیرین بزارن سر سفره برا نوشیذنی
خلاصه میدونم طولانی شد ولی خیلی اذیت شدم