شوهر من سی سالگی با من ازدواج کرده و قبل من حلال مشکلات همه بوده...از مالی و مهنوی بگیر تا مشاوره و هرچی بگی...
وقتی خواست با من ازدواج کنه هنوز خانوادش منو ندیده عزا گرفته بودن که نکنه محبتت نسبت به ما کم شه
حالا که به خاطر مشغله کاری بخدا هیچ نمیرسه به من کمک کنه همه شدیدا از من متنفرن که زنش عوضش کرد...خیای وقتها هم بهشون گفتم اگه کمکتون نمیکنی از لحاظ معنوی من هیچ کارم....ولی دروغ چرا از لحاظ مالی باهاش دعوا کردم که من حقمو حلال نمیکنم، تو با وجود اینکه درامد خواهر و برادر و مادر پدرت بالاست بازم داری بهشون پول میدی.
حالا من با این همه نفرت چیکار کنم. رسما منتظرن یا من بمیرم یا طلاق بگیرم...حتی انقدر پررو هستن هرسال تابستون به شوهرم میگن خب به زنت بگو بره یه ماه بمونه خونه باباش