بعد از مدتی رفتیم پارک
با یه خانومه هم صحبت شدیم گفت چندسالته
گفتم چند میخوره
گفت۲۲
گفتم ۲۱ سالمه
بعد مامانم میگه ۲۰ سالته تو هاااا (میدونه من ۲۱ ام )
میگم تیر شدم ۲۱ دیگه
حالا اومدیم خونه سر همین قر میزنه که چرا سن واقعی تو گفتی هیچ وقت سن واقعی تو نگو کمتر بگووو
بعدش مامانم نشست من با دو تا از همسایه هامون داشتم پیاده روی میکردم یهو دوستمو دیدم بهش سلام دادم، اصلا سمت دوستم نرفتم یا سرعتمو قطع نکردم، ولی دیدم اون دو تا خانوم همسایه ای که داشتم باهاشون راه میرفتم، دارن می دون (یعنی خودشون از من جدا کردن)
منم اینو بعد تو خونه تعریف کردم برای مامانم که از این حرکتشون بدم اومد
حالا باز سر این قر میزنه
جالب اینه همیشه میگه هر چی شد به من بگیناااا
اه دیگه هیچی نمیگم اصلا با مامانم راحت نیستم