دوست عزیز
می خوام به عنوان مربی روابط سمی و هیپنوتیزم نظرم رو بگم، شاید مفید باشه و شاید هم نباشه:
من کاری ندارم گناهه یا نه
ولی چون این نیت در دل ما، نشونهای از کینه، خشم حل نشده و آرزوی نابودی برای دیگریه، که روح آدم رو آلوده و سنگین میکنه.
حتی اگه اون فرد واقعاً بدرفتاره، دعا برای مرگش، بیشتر به ما آسیب میزنه تا به اون
اینکه دلت بخواد کسی بمیره، معمولاً نشونهی اینه که:
تو احساس ناتوانی در برابرش میکنی،
نمیتونی حق خودتو بگیری یا مرز بذاری،
و ذهن ناخودآگاهت دنبال راه فراره: حذف کامل اون فرد از زندگیت.
درواقع، تو نمیخوای اون بمیره؛
تو میخوای اون آزار دادنش تموم بشه.
ولی چون حس میکنی راه دیگهای نیست، ذهن ت مرگ رو راه نجات میدونه.
راه بهتر چیه؟
به جای نفرین و آرزوی مرگ، از خودت بپرس:
چرا هنوز اجازه میدم این آدم تا این حد رو اعصابم باشه؟
چه مرزی میتونم بذارم تا کمتر اذیت بشم؟
چطور میتونم بدون نیاز به حذفش، از تأثیرش کم کنم؟
اگه نمیتونی مستقیماً باهاش برخورد کنی، شاید بشه با کار روی ذهن خودت (مثلاً با تکنیکهای هیپنوتیزم، تصویرسازی، یا تمرینات ذهنآگاهی)، اثر منفی ش رو خنثی کنی.
پیشنهاد برای خودت:
هر بار که زندایی اذیتت کرد، به جای گفتن الهی بمیره، بگو:
الهی از زندگی من دور بشه، یا من اونقدر قوی و بی تفاوت بشم که هیچ تأثیری روم نذاره.
این دعا هم کمکم ذهنت رو آروم میکنه، هم بار منفی کمتری داره، هم تو رو سبکتر نگه میداره.
با احترام