قبل ازدواج تو خونه ی بابام خیلی بهم سخت میگذشت
انقدر خسیس بود که من فقط امکانات اولیه رو داشتم دوچرخه نداشتم و تو کل عمرم دوچرخه نروندم یجورایی حسرتش به دلم موند
برامون لباس نمیخرید یادمه یبار از لجش که برام کفش نمیخرید منم نداشتم رفت یه جفت کفش پسرونه خرید هنوزم اون حس خجالت و حال بدی که مجبور بودم اون کفشا رو بپوشم باهامه
رستوران نمیبرد یا خوراکی نمیخرید
مسافرت میبرد انگار اسیر برده یبار یه جایی بردمون که شبیه این جاهای خلاف بود پره معتاد اونشب اگر میموندیم تا صبح حتما بلایی سرمون میومد مامانم نذاشت خرید نمیکرد برامون یا رستوران و اینا نمیبرد
کل افتخارش به گدا لودنش بود که با وجود پول داشتن عاشق فقر و وصله پینه س
الان که دیگه خودم ازدواج کردم سر اون حسرتهای بچگی ولخرج شدم برا خودم و بچه هام لباس میخرم خوراکی میخرم و کل پولم میره هیچی برام نمیمونه انگار یجورایی تلافی اون وقتا رو درمیارم