یکی از فامیلامون بنده خدا اینجوری شد دختره همسن خودمه میگه تو اتاق تنها بودم داشتم گریه میکردم یهو حس کردی یه چیزی کنارم وایستاده میترسه میره پیش مامان و باباش میگه من کیم اسمم چیه اینا هم میترسن میگن خدا رو صدا بزن زبونش قفل شده بود با بدبختی خوب شد