مصدا بارز جمله نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار هست
وقتی بچه کوچکتری دنیا میاد مادرم معتقد هست باید همه حواس و امکانات برای اون باشه و من در بچگی با تولد خواهرم این مسأله رو با گوشت و خون حس کردم،برای دیگرات هم این نسخه رو می پیچه
حالا مشکل من چی هست؟
این مساله رو برای بزرگتر ها هم انجام میده
مثلا دایی جدیدم زن گرفت،مادرم زندایی های قبلی رو ارزش خاص نمیده
حالا مشکل جدید من خواهرمه
تو این سال ها من و بچه هام براش عزیز بودیم
الان خواهرم ازدواج کرده و مادرم به وضوح به ما بی احترامی میکنه
میگه نیاین خونه ام
حتی با بچه هام بدحرف میزنه
محبتش اصلا مثل سابق نیست
و مدام در حال تعریف و رسیدگی و تلاش برای اون هست
دیروز یک کاری داشتم بعد از یک ماه که نرفته بودم خواستم بچه هارو یک ساعت بذارم پیش مادرم گفت نه
چیزی نگفتم بچه ها رو تنها گذاشتم و رفتم
برگشتم دیدم مادرم منزل من هست و اصلا رفتار قشنگی با بچه هام نداشت
واقعا نمیدونم چیکار کنم
سر همین خاطره تلخی که از بچگیم دارم همیشه دلم برای بچه هایی که فرزند آخر نیستن می سوزه