جمعه خونه مادرشوهرم بودیم
بعد برای این رختخوابا مادرشوهرم پشم گوسفند خریده بود شسته بودن توحیاط زیرافتاب پهن کرده بودن خشک شده بود داشتن با خواهرشوهرام پرمیکردن و میدوختن شیش هفت نفری.
۴ تا از جاریامم اونجابودن
یکیش جاری بزرگم دختربس بود که اونم حکم مادرشوهره برام چون پسر خودش مرده شوهرمنو دادن همین عروس اول خانواده بزرگ کرده.
۳ تاشم جاریای دیگم...
که هی میگفتن فاطمه و عرفان اگه کل عمرشونم بخوابن اینهمه رختخواب استفاده نمیشه.
آخرش همین دختربس بهشون گفت شماها اگه تااخر عمرکله پاچه بخورید یه کیلوهم چاق نمیشید همرو میسوزونید انقد که حرف میزنید.