نه بابا یه دختر تخیلی بودم ک با عروسکام بازی میکردم براشون غصه و شعر میکفتم حسابی ذهن متخیل داشتم 😑 همش برا داداشم ک کوچیکتر بود و دخار داییم و بقیه ک کوچکتر بودن غصه میگفتم با نیم وجب سنم و تازه شخصیت داستانامم اسم همون بچهای اطرافم میزاشتم
خیلی مظلوم بودم و وسواسی رو غذام و عروسکام جوری ک داداشای بزرگم میخواستن حرسم بدن عروسکامو بر میداشتن یا مخصوصا با پاندام ک خیلی دوسش داشتم فوتبال بازی میکردن
شخصیت خیلی تهی ای داشتم ولی خیلی دوست داشتم تو بقل بابام بخوابم یا بقلم کنه نازم کنه یا بین بابا مامانم بخوابم ولی هررررگززززز تجربه نشد برام یه بار یادمه تو خواب بابام بوسم کرد یعنی تا صبح از خشحالی گریه کردم با اینکه شاید ۹ سالم بود ! من حسرت خیییلی چیزارو کشیدم
نقاشیم خیلی خوب بود